هر روز!
هر روز!

خاطرات کارگردان سریال خاطره انگیز روزی روزگاری : «روزی روزگاری»

خاطرات کارگردان سریال خاطره انگیز روزی روزگاری 
 : «روزی روزگاری»

خاطرات کارگردان سریال خاطره انگیز روزی روزگاری
: «روزی روزگاری» را به یاد داریم. با آن موسیقی تیتراژ مشهور و اسب سفیدش. ماجراهای «مراد بیگ»، «حسام بیگ»، «خاله لیلا» و شخصیت های جذاب دیگرش را. قصه های «روزی روزگاری» را «امرالله احمدجو» خودش نوشته و خودش هم کارگردانی کرده است. این سریال سال ۱۳۷۰ ساخته شد. «احمدجو» گفت وگویی را در رابطه با فراز و نشیب های این سریال انجام داده که بخش هایی از آن را در بنیتا می خوانید.
: خاطرات کارگردان سریال خاطره انگیز روزی روزگاری
به گزارش : «روزی روزگاری» را به یاد داریم. با آن موسیقی تیتراژ مشهور و اسب سفیدش. ماجراهای «مراد بیگ»، «حسام بیگ»، «خاله لیلا» و شخصیت های جذاب دیگرش را. قصه های «روزی روزگاری» را «امرالله احمدجو» خودش نوشته و خودش هم کارگردانی کرده است. این سریال سال ۱۳۷۰ ساخته شد. «احمدجو» گفت وگویی را در رابطه با فراز و نشیب های این سریال انجام داده که بخش هایی از آن را در بنیتا می خوانید.
« داستان مجموعه «روزی روزگاری» را خودم نوشتم. می توان گفت سراسر خیالی است و نظم نهایی و آراستگی و پرداختش کاملاً خیالی است. منتها برگرفته از دانسته هایی است که شخصاً تجربه کردم. مخصوصاً زندگی ایلیاتی ها و کارهای کشاورزی که می کردند. پدربزرگ من رنگرز بود و از کودکی در خانه پدربزرگم وسط کومه های قالی بافی بازی می کردم و اقتصاد خانه مان هم مثل سایر خانه های دیگر دهاتمان مبتنی بر قالیبافی بود.»
«...بسیاری از کارهایی که در سریال اتفاق افتاد را تجربه کرده بودم و جالب است که من وقتی چهارساله بودم پدرم یک بار تفننی من را به صحرا برد و آن چنان شیفته آنجا شدم که این عشق در من ریشه دواند و بعدها سر به کوه گذاشتم و مایه دردسری شده بودم برای خانواده ام...»
گذشت تا اینکه برای ادامه تحصیل در دبیرستان به اصفهان آمدم و در منزل کسی اتاقی اجاره کردم که قبلاً ساربان بود و بسیار گرم برای من تعریف می کرد. من هم عاشق شنیدن قصه بودم و خاطراتی از دوره راهزنی و ساربانی و ... تعریف می کرد. مجموعه این ها در ذهن من بود. تا اینکه دانشجوی سینما شدم. همان موقع با خودم عهد کردم که اگر روزی فیلمی بسازم قطعاً درباره آن صحرا خواهد بود ولی هنوز نمی دانستم که چه خواهد بود و هیچ چیزی در ذهنم نبود. اواخر اردیبهشت ماه بود که به صحرا رفته بودم. دم غروب روی یک دره نشسته بودم رو به آفتاب. گله ای سرازیر شد توی دره که گردوخاکشان بلند شد. ...همان موقع فکر کردم که اگر جای یک گله یک دسته سوار می آمدند و به دره سرازیر می شدند و از آن طرف هم دسته سوار دیگری می آمدند و بعد هم اسب بی سوار بیرون می آمدند.
اما هنوز نمی دانستم که این سوارها چه کسانی هستند. یک بار ایلیاتی شدند، یک بار ژاندارم شدند، یک بار دزد و ... مدام یادداشت نویسی می کردم تا اینکه سرو کله خاله لیلا پیدا شد و ایلش»
«...بازیگران هم کاملاً در ذهنم ترسیم کرده بودم. البته چندتای آن ها تغییر کرد.مرادبیگ را برای جمشید هاشم پور نوشته بودم که دعوتشان هم کردیم ولی مشاورینشان نظر آقای هاشم پور را تغییر دادند. تا اینکه آقای خوش رزم پیشنهاد زنده یاد خسرو شکیبایی را دادند که آن زمان هم هامون را بازی کرده بود. یکی از شخصیت های دیگر خاله بود که فکر می کنم خانم علو را خداوند سر راه ما گذاشت. چون به خاطر شرایطش و بیماری قلبی پا از تهران بیرون نمی گذارد. با ایشان تماس گرفتم و پرسیدم که چه چیزی شما را وادار می کند که زمان طولانی از تهران بیرون بیایید و کاری را قبول کنید؟ گفتند فیلم نامه آقا... گفتم خیالم راحت شد. بعد هم گفتند که چقدر به خودت مطمئنی. گفتم چون شما اهل شعر و ادبیات هستید بعید می دانم که از فیلم نامه خوشتان نیاید. خوشبختانه پذیرفتند و الان هم خاله من هستند.»
«...من از هیچ بازیگری تست نگرفتم و همه بر اساس سابقه سر کار آمدند. مثلاً نقش بازرگان را برای استاد مشایخی نوشته بودم که متعهد به کار دیگری بودند و نشد که بیایند، بعد برای این نقش با بهزاد فراهانی صحبت کردم ولی در نهایت نقش به مرحوم منوچهر حامدی رسید.
خدابیامرز مسروری که نقش صفربیگ را بازی می کرد، جوان بود. وقتی گریمش را پاک می کردند واقعاً دهان همه باز می ماند که پیرمردی که ما از صبح می دیدیم این قدر جوان بود؟...»
«این سریال ۲ ویژگی تولید داشت که دیگر هرگز نصیب من نشد. یکی پشتیبانی معنوی و دیگری اعمال سلیقه نکردن دیگران. من در کارهای قبلی و بعدیم هم این موضوعات را نداشتم. «روزی روزگاری» سریالی فرضی بود و سعی می کردند با حداقل هزینه و حداکثر سرعت تهیه شود. مدت زیادی تعطیلی در کار بود و در طول ۶ ماه کار تصویربرداری ۱۳۳ جلسه کار کردیم. «روزی روزگاری» یکی از ارزان ترین سریال هاست. آن زمان تصویربرداری ما با فاصله یک یا دو روز با سریال امام علی علیه السلام آغاز شد و دفترمان هم دیوار به دیوار هم بود...»
تیتراژ کار پیشنهاد فرهاد صبا فیلم بردار کار بود. من پیشنهادم این بود که بوته های گون را آتش بزنیم و بگذاریم تا کامل خاکستر شود و بعد فیلم را برعکس کنیم تا از خاکستر شعله ها بیرون بیایند. فرهاد گفت برای چند بار دیدن خوب است اما بعد از آن دیگر خسته کننده می شود و معنایش هم شعاری است. او گفت که یک اسب را رها کنیم تا برود و از او فیلم بگیریم. در نهایت یک اسب ترکمن سفید آوردیم و یال و دمش را حنا گرفتیم. البته از اسب های سریال ما بعداً برای سریال امام علی علیه السلام استفاده شد.
خسرو ۲ ماه طول کشید تا جلوی دوربین بیاید. در تمام این مدت او با گریم سر صحنه می آمد و تماشاچی بود. مدام فیلم نامه دستش بود و مدام می خواند تا جایی که اشرافش از من بر فیلم نامه بیشتر بود. این روش او بود و من هم به بازیگران جوان توصیه می کنم که آن را انجام بدهند که چطور جزئی از قصه بشوی. او می توانست این مدت در کنار خانواده اش بماند و نیاید ولی آمد. همچنین وقتی از او به تنهایی تصویربردا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید