هر روز!
هر روز!

خدایا به من فرزنده دختر بده تا… خدایا به من

خدایا به من فرزنده دختر بده تا… خدایا به من

خدایا به من فرزنده دختر بده تا…
خدایا به من فرزنده دختر بده تا… : خدایا به من فرزنده دختر بده تا… : .
: خدایا به من فرزنده دختر بده تا…
دختر و پسری با مخالفت های فراوان خانواده هر دو طرف با هم ازدواج کردند. . در اولین صبح عروســی بخاطر سختی های زیادی که کشیدند ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند . . ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکردند . . 
به گزارش : ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : . نمی توانم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را رویشان باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ، و در را باز کرد و انها امدند. . سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، . پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند : . علت این همه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ . مرد بسادگی جواب داد : . چـــون این هـمـــان کسـی اسـت که ، در را به رویـم بـاز میکنـد♥ !!!
borujerdiha.ir
borujerdiha.ir

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید