هر روز!
هر روز!

خرید من، خرید او : خرید من، خرید او

خرید من، خرید او
: خرید من، خرید او
 ترجیح می دهد جنس مورد نظرش را از نزدیک ببیند و لمس کند. این آدابِ خرید، درست مثل یک آیین درباره همه چیز به جا آورده می شود؛ از لوستر تا مبلمان هفت نفره که باید روی تک تک صندلی هایش بنشیند تا دلش درباره میزان علاقه به آن آرام بگیرد. به من می گوید در خرید کنجکاو نیستم و بی حوصله ام. خودش اما- با وجود تذکرهای ده باره من - انگشت می گذارد روی شیشه های دکان ها و برای خرید یک چاقوی سبزی خردکنی، اثر انگشتش روی ویترین نصف مغازه های راسته بازار چاقوفروش ها تکثیر می شود. من متهم هستم به ساده خریدن اما خودش کارت همه آن فروشگاه ها را می گیرد، مشخصات و قیمت جنس مورد علاقه اش را روی آن می نویسد و بعد از گشت وگذارهای نسبتا کافی لابه لای آن ویترین های تمام نشدنی، برای هزارمین بار اولویت ها را مشخص می کند. سبک و سنگین می کند که اگر این قاب را بخریم، بهتر است روی دیوار هال باشد یا روی میز اتاق کار. در اکثر موارد وقتی نظر من را می پرسد، جواب ثابتی دارم که «هر جور خودت می دونی». البته این یک نظر واقعی است، برخلاف «خودت می دونی»های او که احتمالا پیامش چیزی است در مایه های «موافق نیستم». من بعد از خرید می گویم «خوبه» و «مبارک باشه» و او چشم هایش می خندد و قربان صدقه آن کالا می رود و نقشه می کشد برای استفاده اش.
به گزارش : همه این روزها که مشغول خرید وسایل خانه هستیم، همه آداب این آیین بارها تکرار شده است؛ مو به مو و با جزئیات. خود خرید از لذت بخش ترین کارهای زندگی است و خب، فقط همین یک بار است که آدم در طول زندگی این همه وسیله را یکجا می خرد و لذتش بارها تکرار می شود. از طرفی چیزهایی نامحسوس در این خریدها در هر دوی ما شکل می گیرد که شاید گاهی به آنها آگاه نیستیم. مثلا برای خرید حلقه نامزدی و عقد، از همان اول تصمیم گرفته بودیم که یک حلقه کاملا ساده طلا برای او و یک حلقه ساده پلاتین برای من بگیریم و تمام. اما برای خرید بعضی چیزهای دیگر او به شرق می رفت و من به غرب. با این نزدیکی ها و تفاوت ها، در همه این خریدها چیزهایی مخفی در ما رشد می کند. شناخت ها و خاطره ها و حس هایی مشترک که آن خریدها را برای ما می کند و انگار دیگر آن کالای محترم، جسم بی جان پشت ویترین نیست؛ انگار موجود زنده ای است که قرار است در خانه و بین ما نفس بکشد و رشد کند و موجودی باشد برای رجوع به گذشته؛ به شوخی های من که «این کتابخونه رو بیشتر از من دوست داری»؛ به دعواهایی که وقتی خسته و کوفته از تماشای ویترین ها بودیم، ما را از پا انداخت و حالا شده است جزئی از هویت آن خرید.
چند روز پیش می گفت اگر به من بود، حکم می دادم که آدم ها مثل آداب یک خواستگاری، قبل از زندگی حتما به یک خرید مشترک بروند. راست می گوید؛ حتی اگر همه پسرها به جرم بی حوصلگی در خرید محکوم شوند و همه دخترها در این المپیک نابرابر مثل کیانوش رستمی و سهراب مرادی مدال طلا بگیرند!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید