هر روز!
هر روز!

داستانک: ایمان به مرگ : داستانک: ایمان به مرگ

داستانک: ایمان به مرگ : داستانک: ایمان به مرگ

داستانک: ایمان به مرگ
: داستانک: ایمان به مرگ
: داستانک: ایمان به مرگ
: گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.
به گزارش : حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.
حکیم پذیرفت.
کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم ها به سوی او بود.
مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:
ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسی برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!
باز کسی برنخاست.
گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید