هر روز!
هر روز!

داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم داستانک: تصمیمات خدا –

داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم داستانک: تصمیمات خدا –

داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم
داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم : داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم
: داستانک: تصمیمات خدا – مجله مراحم
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….
به گزارش : وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید. شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم ! دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند…

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید