هر روز!
هر روز!

داستانک: مدیر متکبر – داستانک: مدیر متکبر – : داستانک:

داستانک: مدیر متکبر – داستانک: مدیر متکبر – : داستانک:

داستانک: مدیر متکبر –
داستانک: مدیر متکبر – : داستانک: مدیر متکبر –
: داستانک: مدیر متکبر –
مدیری (که به دلایلی بجز لیاقت مدیر شده بود) نمی توانست خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ؛ روزی در دفترش بصدا در آمد و این مدیر برای اینکه نشان دهد چقدر مهم و قوی و پر مشغله است ؛ تلفن را برداشت و از ملاقات کننده اش درخواست کرد که وارد شود.
به گزارش : ملاقات کننده در حالی که نشسته و منتظر مدیر بود ؛ آقای مدیر خودش را سرگرم صحبت با تلفن نشان داد و مرتب با تکبر و غرور می گفت : «باشه یاشه من اجازه میدهم» و پس از چند دقیقه گوشی تلفن را گذاشت و از ملاقات کننده پرسید: درخواستت را بگو؟ مرد ملاقات کننده مودبانه گفت : «من برای وصل کردن تلفن شما آمده ام ؛ زیرا تلفن شما قطع است»
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید