هر روز!
هر روز!

داستانک پیرمرد و آلزایمر داستانک پیرمرد و آلزایمر : داستانک

داستانک پیرمرد و آلزایمر داستانک پیرمرد و آلزایمر : داستانک

داستانک پیرمرد و آلزایمر
داستانک پیرمرد و آلزایمر : داستانک پیرمرد و آلزایمر
: داستانک پیرمرد و آلزایمر

: به گزارش : دو پیرمرد با هم به آرومی در حال قدم زدن بودند و چند قدمی جلوتر از اونها، همسرهاشون هم داشتند قدم می زدند و صحبت می کردند.
پیرمرد اول گفت: “من و زنم دیروز به یه رستوران توی بلوار ساحلی رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و قیمت غذاش هم واقعا مناسب بود.”
پیرمرد دوم: ” اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟”
پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد گفت: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟”
پیرمرد دوم با تردید جواب داد: “پروانه؟”
پیرمرد اول: “آره !” بعد رو به پیرزنها فریاد زد: “پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟”

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید