هر روز!
هر روز!

داستان خنده دار زن خوشگل داستان خنده دار زن خوشگل

داستان خنده دار زن خوشگل 
 داستان خنده دار زن خوشگل

داستان خنده دار زن خوشگل
داستان خنده دار زن خوشگل : داستان خنده دار زن خوشگل
: داستان خنده دار زن خوشگل
: به گزارش : داستان خنده دار زن خوشگل
اندر روایات نقل شده است که روزی  “ابوخجل خان” به سن ازدواج رسیده و پدر ایشان چون بسیار فهمیده بود ‏قصد بکرد که برای پسرش آستین بالا زند.‏ نقل شده بود که پدر ایشان افکاری روشن داشته و امروزی می اندیشید و جوانان امروزی را بسیار درک بکردی ‏پس به “ابوخجل خان” بگفت:‏ عزیزم تو کسی را که با او تفاهم داری بگو تا برایت بستانمش.‏ ‏”ابوخجل خان”بسیار مسرور و شادمان بگشتی و سری به اینستاگرامش بزدی و در (پیج دختران پلنگ) ‏همسری را برگذید و به پدر خود معرفی بنمود.‏ پدر روشن فکر با زبانی نرم به  “ابوخجل خان” گفت:‏ این دختران اینگونه اند و آنگونه اند و فلانند و بهمانند و این انتخاب بسیار مهم می باشد و تصمیم آخر را بعد از ‏فکر بگیرد و پاسخ گوید.‏ ‏”ابوخجل خان” در لحظه بگفت آری و تنها همین را میخواهد.‏ پدر قبول بکرد و مقدمات ازدواج پسرش را فراهم بکرد.‏ مراسم باشکوه برگذار شد و “ابوخجل خان” با همسرش زندگی خوبی را داشت تا اینکه بعد از یک هفته ‏همسرش در بستر خواب تب بنمودی و “ابوخجل خان” برای پایین آوردن تب ایشان ظرفی آب و پارچه ی ‏بیاورد و بر بالین ایشان بنشست و پارچه را خیس و بر پیشانی همسرش بکشید.‏ بعد از دوبار دید که رنگ پیشانی همسرش در حال عوض شدن است و هرجا که پارچه خیس را می کشید ‏گویی چهره ی دیگر ظاهر میشد.‏ پس از چند بار پارچه کشیدن با صورتی چون اجنه مواجه بشد و از ترس خود را خراب بکردی و بعد ها متوجه ‏بشد که تا آن لحظه همسرش را بدون آرایش مشاهده نکرده است.‏ ‏”ابوخجل خان”بسیار دلشکسته بشد و قصد طلاق دادن همسرش را بکرد چرا که متعقد بود گورخر را رنگ شده ‏بجای پلنگ به او انداخته اند.‏ پس شکایت نزد قاضی برد و قاضی حکم داد که مهریه همسرش را بپردازد و طلاق گیرد.‏ ‏”ابوخجل خان” با مهریه ۴۵۰۰بوسه ی عاشقانه ی که مهر همسرش بکردی مواجه بشد و چون توان مواجهه با ‏صورت همسرش را نداشت زندان را به بوسیدن همسرش یا ادامه زندگی ترجیح داد.‏
تهیه و گردآوری: گروه داستان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید