هر روز!
هر روز!

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 009 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 009 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 009
: داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 009
                                                                                       
 استراحت کوتاه
به گزارش : زن شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه دار بودن خیلی خیلی سخت تر است.
مادری سه پسربچه شیطون بازیگوش داشت . شبی از شب های تابستان این سه پسر بچه شیطون پس از اینکه شام شان را خوردند، در حیات 
خلوت خانه مشغول بازی « دزد وپلیس » شدند .یکی از پسر ها وانمود کرد که گلوله ای به سمت مادرش شلیک می کند و فریاد زد :
بنگ ، بنگ تو مردی .مادر به زمین افتاد و چند دقیقه ای به همان حالت ماند و بلند نشد. یکی از همسایگان که شاهد بازی بود، وقتی دید که مادر 
تکان نمی خورد ، نگران شد که مبادا وی هنگام افتادن آسیب دیده باشد و به همین جهت به سمت او دوید .
وقتی همسایه نزدیک شد که مادر را از نزدیک نگاه کند ، مادر لای یک چشمش را باز کرد و آهسته گفت : « هیس ، هیس تکانم نده ، این تنها
فرصتی است که می توانم استراحت کنم !»
 
 
 
 
                                                 «حق انتخاب»
یکی از مریدان شمس تبریزی از او پرسید : چگونه به سیر و سلوک روحانی روی آوردید ؟ شمس تبریزی گفت : مادرم درباره ی من می گفت که من
آنقدر دیوانه نیستم که مرا به دارالمجانین ببرند و آنقدر قداست ندارم تا به صومعه ای وارد شوم . پس تصمیم گرفتم به تصوف روی آورم.
-و این موضوع را چگونه برای مادرتان توضیح دادید ؟
- با نقل این قصه :جوجه اردکی را کنار گربه ای گذاشتند ، تا گربه از او مراقبت کند . گربه گمان کرد که اردک فرزندش است و جوجه اردک هم 
گربه را مادرش می پنداشت و در همه چیز از او تقلید می کرد . تا اینکه روزی با هم از کنار دریاچه ای می گذشتند .
جوجه اردک بی درنگ در آب پرید و گربه وحشت زده فریاد زد : بیا بیرون ، الان غرق می شوی . جوجه اردک پاسخ داد : نه مادر ، فهمیدم چه کاری 
را خوب بلدم و می دانم که در محیط مناسب خودم هستم ، همین جا می مانم ، اما شما هیچ وقت نمی فهمید شنا چه لذتی دارد.
                                                                                        
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید