هر روز!
هر روز!

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 010 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 010 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 010
: داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 010
 
با وجود آنکه انگشت های دستش را از دست داده بود، در کمتر از یک سال پرواز با هواپیمای آموزشی را آموخت! اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه ی کوهستانی، هواپیمایش دچار مشکل موتوری شد و سقوط کرد. او زنده ماند ولی متأسفانه از گردن به پایین فلج شد.
به گزارش : من او را در بیمارستان ملاقات کردم. او به من لبخند زد و گفت: «دوست من، چیز مهمی اتفاق نیفتاده! راستی، به نظر تو چه چیز خیلی مهمی است که من باید تصمیم بگیرم تا انجام دهم؟»
زبانم بند آمده بود. فکر کردم که دوستم دارد فقط تظاهر می کند و وقتی من بروم، او شروع به گریه کردن خواهد کرد و به وضع خود تأسف می خورد. ممکن است این همان کاری بود که او در آن روز انجام داد، اما هنوز تمام نشده بود! زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف، برایش ذخیره کرده بود.
او زن زندگی اش را در طی کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد. او یک سیستم نوشتن دیجیتالی، که به دستورات صوتی پاسخ می داد اختراع کرد و میلیون ها نسخه از کتابی را که به واسطه ی همین سیستم جدید، نوشته بود به فروش رساند.
در پشت جلد کتابش این نکته ی کوتاه را نوشته بود:
«قبل از آن که فلج شوم، می توانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم، اما اکنون فقط می توانم 000, 990 تای آن کارها را انجام دهم. اما چه شخص معقولی به خاطر 000, 10 چیزی که دیگر نمی تواند انجام دهد نگران است؟ درحالی که 000, 990 تای دیگر باقی مانده است!»
 طی سالیان دراز دریافته ام که مشکلات، انسان ها را بزرگ یا کوچک می کند و هیچ گاه انسان را همان طور که هست باقی نمی گذارد. برخی از مردم، تحت فشار مشکلات می شکنند و برخی دیگر، مشکلات را می شکنند.
                                                                                                       نورمن وینسنت پیل

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید