هر روز!
هر روز!

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 012 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 012 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 012
: داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 012
 داستان و داستان های کوتاه آموزنده در
به گزارش : «مرا چه کسی آفرید؟»
کشیشی از پسر بچه ای پرسید:«می دانی تو را که آفرید؟»
پسرک لحظه ای به فکر فرو رفت، سپس رو به بالا به صورت کشیش نگریست و گفت:«البته که می دانم. خدا بخشی از مرا آفریده است!»
کشیش پرسید:«منظورت از بخشی از مرا چیست؟»
پسرک  پاسخ داد: «خداوند مرا کوچولو آفرید. بقیه ام را خودم رشد کردم»
نکته: انسان دو خالق دارد: خداوند و خودش.
خداوند، خالق  بالقوه آدمیست اما این انسان است که باید استعدادها و توانمندی های و جنبه ها و واقعیت های وجودی اش را به مرحله بالفعل درآورد و خلق نماید.
از این نظر آن که نمی تواند وجودش را به صورت کامل نمایان سازد و به رشد و کمال نرسد آیا یک موجود ناقص الخلقه نیست؟
 
 



«خویشاوند خدا»
 

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بودند.
زن  جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آن ها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد».
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:«خانم، شما خدا هستید؟»
زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه، پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»
پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید.»
 
 


«اراده انسانی»
 

 
یک استاد   با شاگردش در صحرا راه می رفتند. استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند. چون او از همه چیز آگاه است. شب فرا رسید و آن ها تصمیم گرفتند که اطراق کنند. استاد، خیمه را برپا کرد و شاگردش را فرستاد. تا اسب ها را به سنگی ببندد. اما وقتی کنار سنگ رسید به خودش گفت: استاد مرا آزمایش می کند و می گوید که خداوند از همه چیز آگاه است. آن وقت از من می خواهد که این اسب ها را ببندم. دعای مفصلی خواند و افسارشان را به دست خدا سپرد.
روز بعد، وقتی بیدار شدند اسب ها رفته بودند. شاگرد که ناامید و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت: «دیگر هیچ وقت حرف شما را باور نخواهم کرد؛ چون خداوند از هیچ چیز مراقبت نمی کند و فراموش کرد که اسب ها را نگهداری کند.»
به خدایت اعتماد و  توکل کن  اما فراموش نکن
که افسار شترت را هم به درخت ببندی.
«ضرب المثل عربی»
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید