هر روز!
هر روز!

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 013 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 013 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 013
: داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 013


داستان و داستان های کوتاه آموزنده در
به گزارش : اگر آرامش را در وجودت پیدا نکنی،
در هیچ کجای دیگر هم پیدا نمی کنی.
«ماروین گای»

 

خودکم بینی
ملا برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راستۀ کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد
انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت
کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصلۀ هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد
که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آن ها را پوشید. دید کفش ها درست اندازۀ پایش هستند.
چند قدم در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفش ها را بخرد.
از فروشنده پرسید: «قیمت این جفت کفش چقدر است؟»
فروشنده جواب داد:«این کفش ها، قیمتی ندارند.» ملا گفت: «چه طور چنین چیزی ممکن است مرا مسخره می کنی؟» فروشنده گفت:«ابداً، این
کفش ها واقعاً قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به داشتی...»

 
 
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید