هر روز!
هر روز!

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 014 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 014 : داستان؛ داستانک؛ داستان

داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 014
: داستان؛ داستانک؛ داستان های کوتاه؛ 014
داستان و داستان های کوتاه آموزنده در
 
فروش
 
به گزارش : خانمی که در حومه ی شهر زندگی می کرد دوست داشت خانه و اثاثیه اش را بفروشد ولی از آنجایی که آن سال زمستان برف سنگینی باریده بود هیچ
ماشینی نمی توانست اسباب خانه ی او را جابجا کند!
این خانم قلباً از خدا خواسته بود که اسباب و اثاثیه ی خانه اش را به بهایی مناسب و به فردی شایسته بفروشد و در نتیجه نگران ظواهر امر نبود.
او اثاثیه اش را برق انداخت و در وسط اتاق گذاشت و آماده ی فروش کرد.
او می گفت:«حتی به بوران پشت پنجره اهمیتی ندادم. مطمئن بودم که خداوند مرا یاری می کند.»
بالاخره افرادی به شکلی معجزه آسا به خانه ی او مراجعه کردند و خانه و اثاثیه حتی بدون نیاز به بنگاه و پرداخت اجرت محضر به فروش رسید.
برف و بوران پشت پنجره ها بی معناست و ایمان آماده کردن شرایط برای رسیدن موهبت و رحمت الهی است.




 
 
هدایت 
 
همیشه الهام با رهنمود در مسیر زندگی آدمی هویدا می شود. خانمی با شرایط بسیار ناخوشایندی دست به گریبان بود. روزی در دلش از خود
پرسید:«آیا این توفان را هیچ پایانی هست؟» خدمتکارش که بی خبر از سوز درون زن در گوشه ای ایستاده بود بی مقدمه شروع به صحبت در مورد
یکی از خاطراتش کرد و خانم با بی حوصلگی به او گوش داد. خدمتکار گفت:«خیلی وقت پیش در هتلی کار می کردم که باغبان بذله گویی داشت. روزی
پس از سه روز بارندگی شدید و متوالی از او پرسیدم:«آیا فکر می کنی هوا دوباره صاف شود؟» پاسخ داد:«خدای من! مگر هنوز صاف نشده؟»
خانم شگفت زده شد! گویی جواب سؤالش را گرفته بود. بنابراین با خضوع گفت: «آری با توکل به خداوند آفتاب دوباره سر می زند.» پس از آن، چیزی
نگذشت که مشکلش به شیوه ای غیرمترقبه حل شد.
 
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید