هر روز!
هر روز!

داستان ماهی قرمزهای گمشده داستان ماهی قرمزهای گمشده : داستان

داستان ماهی قرمزهای گمشده داستان ماهی قرمزهای گمشده : داستان

داستان ماهی قرمزهای گمشده
داستان ماهی قرمزهای گمشده : داستان ماهی قرمزهای گمشده
: داستان ماهی قرمزهای گمشده
: به نام خدا
هر سال که نزدیک عید می شود یاد ماهی قرمزهایی می افتم که یک روز تمام بخاطر آنها غصه خوردم و اشک ریختم . حالا که چند سالی گذشته به یاد آنروز می خندم و گاهی هم خجالت زده می شوم…. یک هفته به عید مانده بود و بعد از خانه تکانی و خرید مایحتاج روزهای عید , تصمیم گرفتم به بازار رفته تا چیزهایی را که برای سفره هفت سین احتیاج داشتم را خریداری کنم . صبح زود دخترم را به مدرسه فرستادم و قرمه سبزی بار گذاشتم تا اگر خرید دیر شد برای درست کردن نهار عجله نداشته باشم . ساعت ده صبح بود که به همراه همسرم که قرار بود به شرکت برود راهی بازار شدم . باورم نمیشد تا این حد بازار شلوغ باشد می دانستم که صبح سختی را خواهم داشت. بوی عید را میشد در کوچه پس کوچه های بازار احساس کرد . بچه های خوشحال که در حال پوشیدن لباس بودند و در حالیکه یکی از لباس ها را بر تن داشتند چشم شان باز هم به اطراف می چرخید تا لباسی دیگر را هم انتخاب کنند. بعد از گرفتن وسائل هفت سین , بین راه چشمم به سنبل یاسی زیبا رنگی افتاد که زیبایی عید را صدچندان میکرد. ساعت دوازده و نیم شده بود که خریدهایم تمام شد . بنابراین به سمت خیابان اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم . موقع گرفتن تاکسی ناگهان یادم افتاد که ماهی قرمز نگرفته ام , بنابراین کنار یکی از ماهی فروشی های کنار خیابان ایستادم و چهار تا ماهی ریز و ناز گرفتم که قرمزی آن را همیشه سر سفره هفت سین دوست دارم . بالاخره بعد از گرفتن تاکسی با کلی خرید به سمت منزل رفتم . عجله داشتم تا سریع تر به خانه برسم بعد از اینکه کرایه تاکسی را دادم با دقت داخل تاکسی را دیدم تا همه وسائل را برداشته باشم . با احتیاط خریدهایم را داخل آسانسور گذاشتم تا به طبقه پنجم رسیدم , در آسانسور را نیمه باز گذاشتم تا کلید را به قفل بیندازم ولی همین که در خانه را باز کردم ناگهان در آسانسور بسته شد و تمام خرید که در آسانسور بود به همکف رفت . نمی دانم چه کسی دکمه آسانسور را زده بود ولی بالاخره آسانسور بالا آمد ولی همین که در آنرا باز کردم یک گربه چاق و تپلی ناگهان از زیر پایم در رفت که داخل آسانسور بود. با دیدن گربه که شوکه شده بودم ترسیدم و فریادی کشیدم . بالاخره به خیر گذشت و توانستم تمام خریدهایم را به داخل منزل ببرم . کلی کار داشتم حالا باید خریدهایم را جمع و جور میکردم . یک ساعتی گذشت که دختر و همسرم به خانه برگشتند . دخترم که با دیدن وسائل هفت سین ذوق زده شده بود گرسنگی اش را فراموش کرده بود . ساعت یک و نیم بود که نهار حاضر شد و مشغول خوردن بودیم که ناگهان دخترم چیزی گفت که از کنار میز نهار خوری پریدم . -مامان ! چرا ماهی قرمز نگرفتی ؟ دوستام میگن ماماناشون چند روزه که ماهی خریدن ! باورم نمیشد ! ماهی ها را چه کار کردم ؟ همسرم که تازه متوجه شده بود ماهی کوچولوهای نازم گم شدند گفت : نگران نباش فدای سرت خودم فردا صبح برات می خرم . ولی مگر میشد فراموش کنم که ناگهان گفتم : تازه فهمیدم همش تقصیر اون گربه چاقه است ! همسر و دخترم با گفتن این جمله شروع کردند به خندیدن و گفتند : چی ! گربه چاقه ؟؟؟؟؟؟؟؟ من که خیلی عصبانی بودم به سمت در رفتم تا به پارکینگ برم شاید که آن گربه چاق هنوز نتوانسته باشد مشمای ماهی را پاره کرده باشد . تمام پارکینگ را گشتم ولی اثری از آن گربه بدجنس نبود خیلی ناراحت بودم از اینکه در موقع مرگ نتوانسته بودم آن بی گناهان را نجات دهم . چشمانم کمی خیس شده بودند ولی سریع اشکم را پاک کردم تا کسی مرا نبیند. شب شد . هنوز از کار خودم دلگیر بودم که به همسرم گفتم زباله ها را دم در ببرد . روی مبل نشسته بودم که دقایقی بعد همسرم بعد از گذاشتن زباله ها دم در برگشت و در حالیکه می خندید گفت: خانم خانما ! مهمون داریم . برگشتم و با تعجب به همسرم نگاهی انداختم !!!! در دست همسرم مشمای ماهی قرمزهای ناز بود با خوشحالی گفتم : کجا بودن ؟ همسرم باز هم خندید و گفت : توی زباله ها تشریف داشتن !!!!!!!!!! باورم نمی شد که ماهی های خوشگل قاطی آشغال ها شده باشند .
به گزارش : هر سال عید به یاد آنروز , ابتدا ماهی ها را داخل تنگ می گزارم سپس به کارهای دیگرم میرسم .
نویسنده: لیلا شاهپوری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید