هر روز!
هر روز!

داستان کوتاه یک دیوانه داستان کوتاه یک دیوانه : داستان

داستان کوتاه یک دیوانه داستان کوتاه یک دیوانه : داستان

داستان کوتاه یک دیوانه
داستان کوتاه یک دیوانه : داستان کوتاه یک دیوانه : از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟
: داستان کوتاه یک دیوانه
به گزارش : دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…
گفتند : عشقت کیست؟
گفت:عشقی ندارم!
خندیدند و گفتند :
برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟
گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ،
وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ،
میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش
فدری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم…
گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت ، اگر دوستت نداشت ، اگر نامردی کرد ، اگربی وفابود ،
اگر ترکت کرد چه…؟
اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید