بهترین زندگی
بهترین زندگی

داستان کودکانه، بهار که از راه رسید بهار خانم که

داستان کودکانه، بهار که از راه رسید
بهار خانم که از راه رسید، همه‌جا گل بود و سبزه. گنجشکه روی درخت جیک‌جیکی کرد و گفت: «بهار خانم خوش‌ آمدی. عیدی من را می‌دهی؟بهار خانم تقی زد به تخم‌های گنجشک، جوجه‌ها بیرون آمدند. بهار خانم گفت: «این هم عیدی تو.»درخت گفت: «بهار خانم خوش‌ آمدی به من هم عیدی می‌دهی؟»بهار خانم یک مشت شکوفه ریخت روی شاخه‌های درخت. درخت خوشگل شد. بهار خانم گفت: «این هم عیدی تو.»کرمه سرش را از خاک بیرون آورد گفت: «بهار خانم خوش آمدی به من هم عیدی می‌دهی؟»بهار خانم به ابرها نگاهی کرد و خندید. باران شرشر بارید. کرمه خوش‌حال شد و دمش را تکان داد. بهار خانم گفت: «این هم عیدی تو.» بعد هم رفت خانه خاله‌پیرزن.خاله پیرزن کنار سفره هفت‌سین نشسته بود و داشت سین‌های سفره هفت‌سین را می‌شمرد. یک سین کم داشت. به بهار خانم گفت: «یک سین کم دارم. حالا چه کار کنم؟ غصه‌دار شدم.»بهار خانم گفت: «ناراحت نباش.» بعد دست کرد توی جیبش و یک شاخه سنبل گذاشت توی سفره هفت‌سین و گفت: «بفرما این هم عیدی تو خاله پیرزن.» و این جوری شد که اون سال همه از بهار خانم عیدی گرفتند. بوی سنبل توی خانه خاله ‌پیرزن پیچیده بود.
داستان: طاهره خردور تصویرگر: سحر حقگو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید