هر روز!
هر روز!

دختری که دیگر نمی خندد چند ماه دیگر که هفت

دختری که دیگر نمی خندد 
 چند ماه دیگر که هفت

دختری که دیگر نمی خندد
چند ماه دیگر که هفت سالت شد، تو را از مادرت می گیرم....


بارها در مورد بچه های طلاق و اثری که دعوا و جدایی پدر و مادر روی فرزندان می گذارد، قلم زده ایم و سخن گفته ایم، اما شاید همه ما وقتی با یکی از بچه های طلاق مواجه می شویم، اثرات روحی دیگری را از این داستان غم انگیز کشف می کنیم. مادر و پدر دو فرشته عاشق، تنها کسانی که یک کودک، با تمام وجود دوستشان دارد، اینک تبدیل به دو غول وحشتناک شده اند ، داد می زنند و به همدیگر توهین می کنند، پدر به مادری توهین می کند که فرزند فقط در آغوش او آرام می گیرد، مادر، پدری را متهم می کند که برای فرزندش نمونه مردانگی و ابهت است.
در این دعواها و بگو مگوها تمامی دنیای بلوری و زیبای کودک می شکند، پدر و مادرش دیگر برای او آن قداست و ابهت قبل را ندارند، وقتی دست روی یکدیگر بلند می کنند و یا به همدیگر چیزی پرتاب می کنند، کودک بی پناه چه باید بکند؟ در این آزمون نابرابر زور و بازو، مادر را در آغوش بگیرد و خود را بر روی او بیندازد تا مشت های خشمناک پدر، به جای مادرش، این پناه آرام شب های بی ستاره، او را هدف بگیرد و یا به پدرش حمله کند و با مشت های کوچکش او را از نابود کردن مادرش منصرف کند؟
پدر و مادر بعد از دعوا، قرص آرام بخش می خورند، سیگار می کشند ، از خانه بیرون می روند و هزار کار دیگر می کنند، اما کودک چه؟ به کجا پناه برد؟ تنها در اتاق خویش می لرزد و گریه می کند و آه می کشد. به روزهایی فکر می کند که دست پدر و مادرش را گرفته و شاد و خندان به پارک و رستوران می رود. تمام اضطراب او همین است که نکند دیگر پدرم نگذارد مادرم را ببینم؟ نکنه مادرم ، چون پدرم را دوست دارم با من قهر کند؟ نکند...
و نازنین تنها حرفش این است: من قرار است بی مادر شوم؟ پس هیچوقت کیک تولد هفت سالگیم را فوت نمی کنم!
چرا به کودکمان فکر نمی کنیم؟ چرا در حین دعوا و تنش او را نادیده می گیریم؟ مگر ما او را به این دنیا نیاورده ایم؟ مگر در قبالش مسول نیستیم؟ در حین طلاق ، اینقدر در کنه مشکلاتمان فرو می رویم که اصلا یادمان می رود که کودکی تمام چشم امیدش به ماست! اصلا مادر بودن و پدری کردن یادمان می رود، تنها فکر و ذکرمان این است که چگونه می توانیم شریک زندگیمان را بیشتر ناراحت کنیم، چگونه پدر همسرمان و کسی که محرم ترین کس به ما بوده را بیشتر درآوریم! چگونه او را بچزانیم و در این بین کودک بیچاره مان را قربانی می کنیم، چرا که گناهش این است که صورت او شبیه مادرش است و یا چشمانش به پدرش رفته است. جملاتی می گوییم و حالیمان نیست که این کلمات پی در پی، چه تخریبی روی روح فرزندمان دارد، جملاتی که شاید پس از سالها اگر فیلمش را ببینیم خجالت بکشیم که این چه حرفی بود که بر زبانم جاری شد.
-مرده شور چشماتو ببرن که شبیه اون بابای ...
-می شه وقتی کار دارم طرفم نیای، قیافت منو یاد اون ننه ... می ندازه
نازنین، دختری شش ساله است که پس از جدایی پدر و مادر، البته پس از دعواها و کتکاری ها و دخالت همسایه ها و پلیس و کلانتری الان از درد معده رنج می برد. پس از مراجعه به پزشک مختلف و انجام انواع و اقسام آزمایش ها و حتی آندوسکوپی معده ، تمامی پزشکان نظرشان این بود که هیچ مشکلی در قسمت مری و معده وجود ندارد و تمامی این دردها و گریه ها و ناله ها، عصبی است!
شاید این کودک، درد معده خود را وسیله ای برای جلب توجه پدر و مادری قرار داد که در لحظه های دعوا و کشاکش منم منم ها، او را به فراموشی سپرده بودند. مادر نازنین که تحصیلکرده و شاغل است و حتی از انجام مشاوره های روانکاوی هم اغماض نکرده ، می دانسته که طلاق و جدایی، اثرات جالبی روی کودک ندارد، اما این که تا این حد او را ضعیف و ناتوان کند... پدر نازنین هم مانند مادرش، دارای تحصیلات و وجهه اجتماعی خوبی است، اما دائم به کودکش می گوید: چند ماه دیگر که هفت سالت شد، تو را از مادرت می گیرم.
و نازنین تنها حرفش این است: من قرار است بی مادر شوم؟ پس هیچوقت کیک تولد هفت سالگیم را فوت نمی کنم!
 
 زینب عشقی
بخش خانواده ایرنی تبیان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید