هر روز!
هر روز!

روایت های جالب و خواندنی درباره ی کربلا : روایت

روایت های جالب و خواندنی درباره ی کربلا : روایت

روایت های جالب و خواندنی درباره ی کربلا
: روایت های جالب و خواندنی درباره ی کربلا
زمین و زمان ناله می کرد و کودکان می دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه ام نداشتم. زمان به سختی می گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی توانستم چشم از چشمان به خون نشسته ات بردارم.مرا به زور می کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره پاره های وحی.
 
به گزارش : کاش مانده بودم و غبار از چهره ات برمی گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می گشتم و در پرتو عشق تو می سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.اماّ ای کاش زودتر می آمدی چون رقیّه ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.دختر سه ساله ای که گرمی چشمانت او را متعالی می کرد.

روایت های جالب و خواندنی درباره ی کربلا
 
می گویند من رقیّه ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می خوردند. خودم صدای شیون آن ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.
 
چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب الحوائجیم امضا شود.می خواهم مانند علی‎اصغر و علی اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده اند. 
 
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید