هر روز!
هر روز!

قصه موش دانا : قصه موش دانا : قصه

قصه موش دانا : قصه موش دانا 
 : قصه

قصه موش دانا
: قصه موش دانا
: قصه موش دانا
: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
به گزارش : بخش کودکانه : یه جنگلی بود که درختان آن روز به روز افسرده می شد آب چشمه هایش کمتر و کمتر می شد . در این جنگل موشی بود که خیلی جاها سفرکرده بود و چون خیلی باهوش بود هر چه را می دید سعی می کرد آن را به تجربیات خود اضافه کند و آن را یاد بگیرد . 
 این موش بین حیوانات به موش دانا ملقب شده بود و همه آنرا موش دانا صدا می زدند .
موش دانا به دوستان خود گفت بهتر است بفکر ترک این جنگل باشیم و به جنگل دیگری برویم . دوستان او چون می دانستند موش دانا حرف بی ربطی نمی زند . حرف او را قبو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید