هر روز!
هر روز!

مرا ببخش که این بار نمی شود مرا ببخش که

مرا ببخش که این بار نمی شود مرا ببخش که

مرا ببخش که این بار نمی شود
مرا ببخش که این بار نمی شود : مرا ببخش که این بار نمی شود : مرا ببخش که این بار نمی شود… نمی شود که در قنوت نمازم به جای ربنا چیز دیگری می خوانم و خودم هم نمی فهمم که چه می گویم و چه می خواهم بکنم با قراری که آن روز زیر آن درخت کاج روی آن صندلی چوبی روبروی آن آلا چیق قدیمی باهم گذاشتیم که نصف نصف…
: مرا ببخش که این بار نمی شود
به گزارش : این نصف نصف ها مالکیت مطلق را سلب می کرد از منی که همه چیز را باهم می خواستم…
آدم جاه طلبی نبوده و نیستم به همین خاطر بود که قرار داد بستم با تو از همان موقع تا این موقع که همه چیز نصف نصف…
زندگی در زیرزمین خانه ی متروکی که یک گاز رومیزی ، یک میز صندلی چوبی نصفه های تو بود و یک گلیم فرش و یک قلک سفالی که یادگار دوران دانشجویی بود نصفه هایی از زندگی من که از آن به بعد شدند نصف نصف…
این همه درس خواندن به چه کارت آمد وقتی مدرکت را گذاشتی برای در کوزه و رفتی مسافر کش شدی و کاش یک مسافر کش واقعی می شدی نه یک موتور سوار مسافر کش…
و من راضی بودم به موتور سوار مسافر کشی که شب ها جیب هایش را خالی می کرد و همه ی دارو ندارش را نصف میکرد. و من سهم نصفه هایم را در قلک سفالی می ریختم و هر وقت که به تنگ می آمدیم قسمت زیرین قلک را که از قبل شکسته بودیم در می آوردیم و باز نصف نصف…
من راضی بودم به ملحفه ی سفیدی که به جای پرده ی پذیرایی و آشپزخانه ام بود و با آن روبان آبیِِ کارت عروسی هم کلاسی سابقم از وسط جمعش می کردم تا ظاهر خانه ام بزرگتر شود و آشپزخانه ام اپن.
روز دیگر برای تنوع بازش می کردم تا آشپزخانه و پذیرایی ام از هم جدا شوند و خانه ی مان شکل دیگری بگیرد برای شب که تو بیایی.
من راضی بودم به تلویزیونی که نداشتیم و به سینمایی که هر ماه یک بار با هم می رفتیم و تا آخر ماهِ دیگر جلسه ی نقدش را هرشب در خانه برگزار می کردیم.
من می ساختم با رادیویی که بالای طاقچه گذاشته بودیم و تنها صدای آشنایش خش خش موج هایش بود و رادیو فردایی که هر نیم ساعت در میان برایمان آهنگ می خواند و اخبار می گفت . رادیو هم ۶۰ دقیقه هایش را نصف کرده بود انگار.
تا اینجای زندگی شادی ها و درد هایمان هنوز نصف نصف بود…
کارشناس ارشد مدیریتی که بالاخره از لابه لای همشهری ها کاری برای خودش بیرون کشید و عمویی که از آن سر ایران نمی دانم کجا بود که ناگهان عمرش را داد به ما و خودش یک دفترچه مشکی داد دست مردی کت و شلواری با کلاه و کروات به اسم وصیت نامه و از آن روز بود که زندگی نصف نصف ما داشته های بیشتری پیدا کرد.
ابعاد خانه ی مان بزرگتر شد و من در آن خانه ی جدید می دانستم جنینی در من در حال رشد است که متعلق به هر دویمان است . ما این جنین را نصف نصف شریک بودیم اما تو نبودی که بفهمی ، ببینی ، حس کنی علائم مادر شدنم و پدر شدنت را شریک قدیمی…
تو با ارثیه ای که برایت به جای مانده بود سرگرم شده بودی و ادعا می کردی برای نصف نصف هایمان تلاش می کنی .
تو دیگر هیچ شباهتی به آن مرد زیر درخت کاج روی آن صندلی چوبی روبروی آن آلاچیق قدیمی نداشتی.
نامه ی لوله شده را که با آن روبان آبی پرده ی خانه ی کوچکمان بستم را می گذارم روی اپن واقعی آشپزخانه ی بزرگ بی عشقت…
سلام نمازم را می دهم و به قنوتم که نفهمیدم چه از خدا خواستم فکر میکنم.
از پله های هواپیما بالا می روم…
این بچه فقط مال من است…
مرا ببخش که این بار نمی شود…
گردآوری: مجله اینترنتی
دست نوشته: فرشته شهرابی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید