هر روز!
هر روز!

مردی که لبهایش دوختند ولی ساکت نشد، دل نثار استقلال، جان

مردی که لبهایش دوختند ولی ساکت نشد، دل نثار استقلال، جان

مردی که لبهایش دوختند ولی ساکت نشد، دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
: زنده یاد فرخی یزدی شاعر وطن پرست و آزادی خواه معاصر ایران زمین، مردی است که بر سر عقیده جان داد. او از طرفداران سرسخت حزب دموکرات یزد بود. در آغاز جوانی به جرم شعری که در ستایش آزادی ساخته بود،ضعیم الدوله قشقایی حاکم یزد لبهای او را دوخت و به زندانش افکند.
مردی که لبهایش دوختند ولی ساکت نشد، دل نثار استقلال، جان فدای آزادی : مردی که لبهایش دوختند ولی ساکت نشد، دل نثار استقلال، جان فدای آزادی

به گزارش :
سه چهار سالی از امضای مشروطیت میگذشت که به تهران رفت و یک سال بعد به انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طی مقالات آتشین و انتقاد آمیز به جنگ استبداد و بی قانونی رفت.در دوره هفتم مجلس مردم یزد او را به وکالت برگزیدند و فرخی جزو جناح اقلیت مجلس با هیات حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان راکه تعطیل شده بود ،بار دیگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقیف شد و فرخی تحت فشار قرار گرفت تا آن که ناگریز شد ایران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود. فرخی در سال ۱۳۱۲ به تهران باز گشت و در کنار دیگر آزادی خواهان با قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست.یک بار در زندگی سیاسی خود از سوء قصد جان سالم به در برد،یک بار هم در زندان دست به خودکشی زد اما به این کار توفیق نیافت ،تا این که در سال ۱۳۱۸ در زندان به طرز فجیعی با تزریق آمپول هوا به قتل رسید.
فرخی در رثای آزادی چنین می فرماید:
آن  زمان  که  بنهادم  سر  به  پای    آزادی           دست خود ز جان  شستم از برای آزادی تا  مگر  به  دست  آرم   دامن  وصالش  را           می دوم  به  پای  سر  در  قفای   آزادی در محیط طوفانزای،ماهرانه در جنگ است           نا خدای   استبداد   با     خدای    آزادی دامن   محبت  را  گز کنی  ز  خون  رنگین           می توان  تو را  گفتن   پیشوای   آزادی فرخی  ز جان و دل  می کند  در این  محفل           دل    نثار  استقلال   جان  فدای  آزادی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید