هر روز!
هر روز!

مسافر بهشتی، همسفر جهنمی مسافر بهشتی، همسفر جهنمی :

مسافر بهشتی، همسفر جهنمی 
 
 مسافر بهشتی، همسفر جهنمی :

مسافر بهشتی، همسفر جهنمی

مسافر بهشتی، همسفر جهنمی : مسافر بهشتی، همسفر جهنمی
: مسافر بهشتی، همسفر جهنمی

: نگاه مرد از دیوار کاهگلی خانه، به روی لانه گنجشک که روی داربست بود، کشیده شد. لانه نزدیک اتاق بود. مرد از همان جا سر کوچک چند جوجه را دید و به دوستش نشان داد. امام رضاعلیه السلام وارد اتاق شد. هر دو مرد خواستند سلام کنند که امام پیشدستی کرد و سلام گفت: مردها با دستپاچگی جواب دادند. امام اشاره کرد و هر دو مقابل حضرت نشستند. یکی شان گفت: «راه زیادی آمدیم تا به اینجا رسیدیم».
به یاد آورد سختی سفر را به گرمای بیابان، ناامنی راهها و از همه بدتر مأموران حکومت که نمی گذاشتند کسی به خراسان بیاید و همه راهها را بسته بودند. مأمون دستور داده بود هیچ کس حق ندارد به خراسان بیاید و آنها از راه و بیراه آمده بودند.
خبر استقبال مردم از امام رضاعلیه السلام در همه ایران پیچیده بود و همه آرزو داشتند علی بن موسی را ببینند. مردی که از همان ابتدای سفر بیتاب دیدن امام بود، گفت: «هر دو مسافر هستیم».
دوستش زیرچشمی به امام نگاه کرد. هر دو برای دیدار آمده بودند. یکی برای دیدار با امام و دیگری دیدار مأمون. مرد ادامه داد: نمازمان شکسته است یا نه؟
دوستش پوزخندی زد و آرام گفت: این همه راه را آمدهای تا همین را بپرسی. معلوم است که نمازمان شکسته است. در خیالی باز قصر مأمون را دید . از پله های مرمر بالا میرود و صدای چنگ و نی…
صدای امام علیه السلام افکارش را به هم زد: نماز تو شکسته است.
امام به مردی که با شوق و ذوق ایشان را نگاه می کرد این را گفت. بعد رو به مرد دیگر کرد: نماز تو تمام است.
مرد تعجب کرد. امام فرمودند: تو برای دیدن مأمون آمدی، سفر گناه موجب قصر(کوتاه شدن) نماز نمیگردد.
مرد نمی دانست چه بگوید. دیدار مأمون را مثل راز بزرگی در سینه نگه داشته بود و مطمئن بود هیچ کس از آن خبر نداشت و حالا امام آن را گفته بود.

——————————————————————————–

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید