نقد و بررسی کالا
نقد و بررسی کالا

کتاب بيگانه اثر آلبر کامو آلبر کامو در رمان

کتاب بيگانه اثر آلبر کامو 
 آلبر کامو در رمان

کتاب بيگانه اثر آلبر کامو
آلبر کامو در رمان «بيگانه» خود را روبروي مرگ قرار مي‌دهد و سعي مي‌کند مشکل مرگ را براي خودش و براي خوانندگانش حل کند. او سعي مي‌کند دغدغه‌ي مرگ را و هراس آن را زايل کند. قهرمان اين داستان، «بيگانه»‌اي است که گرچه درک مي‌کند بيهوده زنده است ولي در عين حال به زيبايي‌هاي اين جهان و به لذاتي که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمي است سخت دلبسته است و با همين‌ها است که سعي مي‌کند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسيله‌اي و به دليلي موجه جلوه دهد. مردي است از همه چيز ديگران بيگانه. از عادات و رسوم مردم؛ از نفرت و شادي آنان و آرزوها و دل‌افسردگي‌هاشان و بالاخره مردي است که در برابر مرگ - چه آنجا که آدم مي‌کشد و مرگ ديگري را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ مي‌شود - رفتاري غير از رفتار آدم‌هاي معمولي دارد.
اگر عزم‌مان را جزم به‌خواندن رمان کنیم و در بین انواع و اقسام فهرست‌ کتاب‌های برتر سرک بکشیم، بدون شک یکی از اسامی‌ که به کررات با آن برخورد می‌کنیم، «بیگانه»‌ی «آلبر کامو» است. رمانی کوتاه با درون‌مایه‌ای متفاوت، که توانسته است به‌عنوان اولین اثر این نویسنده‌ و فیلسوف فرانسوی معاصر تحسین همگان را برانگیزد. کامو در این رمان به‌طور غیرمستقیم و با ظرافت بنیان‌های فکری و فلسفی خود از مکتب پوچ‌گرایی را برای خواننده رو می‌کند.
در بیگانه خواننده هم یک بیگانه است. «مرسو» شخصیت اول داستان، نه تنها در میان مردم دهکده‌ی داستان که با خواننده هم بیگانه است. خواننده در خط اول توقف می‌کند و با ابروهایی بالا رفته و متعجب از خود می‌پرسد: چه اتفاقی افتاد؟ درست خواندم؟‌ «مادرم امروز، مرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرامی به این مضمون از خانه‌ی سالمندان دریافت داشته‌ام! مادر درگذشت. تدفین فردا همدردی عمیق. از تلگرام چیزی دستگیرم نشد. شاید این واقعه اتفاق افتاده باشد»
این حجم از بی‌اعتنایی برای توصیف یکی از سخت‌ترین اتفاقات زندگی هر آدمی، قابل درک نیست. چطور می‌توان راجب مرگ مادر این‌طور صحبت کرد؟ همین‌قدر راحت؟ ... اما کامو وقت را برای آشنایی شما با فضا و شخصیت داستانش تلف نمی‌کند.  داستان با جملاتی کوتاه، شفاف آغاز می‌شود. خواننده از یک طرف منتظر مقدمه‌ای برای ورود به داستان هست و از طرف دیگر هنوز کتاب در دستانش جا بازنکرده که خود را در بین شخصیت‌های داستان می‌بیند!
در بیگانه‌ی کامو، به‌زیباترین شکل نه‌تنها بیگانه‌ای را می‌بینیم، که حتی بیگانه‌ای را لمس می‌کنیم که بی‌اعتنا به آدم‌ها، اتفاقات، رابطه‌ها، احساسات و ... تنها تجربه می‌کند. بسیاری بیگانه را حاصل یک پوچ‌گرایی محض می‌دانند. فضایی تاریک، سرد، بی‌روح و بی‌تفاوت! کامو نمی‌نویسد که به خوانندگانش درس بدهد. در نوشته‌اش نه برای تبلیغ فلسفه‌اش می‌جنگد و نه خوب و بد می‌کند و نه به‌دنبال تجربه‌ی خاصی است، او تنها روایت می‌کند. اما چرا این بیگانه‌ی متفاوت تا این اندازه برای خوانندگان جذاب است؟ هیچ‌کدام از رفتارهایش مورد تایید و حتی قابل درک نیست. نه وقتی بعد از مرگ مادرش با معشوقه‌اش قرار می‌گذارد و نه وقتی فیلم کمدی می‌بیند و نه حتی وقتی مرد عرب را می‌کشد. کامو بسیار زیرکانه وابستگی‌های خواننده را به ‌رخ‌اش می‌کشد. خواننده از مرسوی داغ دیده انتظار بی‌قراری دارد. انتظار دارد زندگی را ببوسد و حداقل برای مدتی کنار بگذارد. با داستان که پیش می‌روی، به‌خودت امیدواری می‌دهی شاید مرسو همه‌ی خشم و اندوه خود را به‌صورت بیمارگونه با شادی و پایکوبی نشان می‌دهد و ما با یک بیمار طرف هستیم. ولی این خیال خامی بیش نیست. مرگ مادر برای مرسو کوچکترین اهمیتی ندارد! نه‌تنها مرگ مادر که هیچ‌چیز اهمیتی ندارد! اگر خوشحال بود لااقل فکر می‌کردی انسان والایی است که به چگونگی لذت بردن از زندگی پی برده است. اما در شخصیت او نه ردپایی از غم است و نه ردپایی از شادی... او بی تفاوت است! و این بیش از هرچیز خواننده را زجر می‌دهد. کامو در طول داستان خواننده حیرت‌زده را به‌دنبال خود به تونلی از پوچی می‌کشد. جایی که هیچ دلیلی نه برای شادی است و نه برای غم!
بخشی از زجری که خواننده از شخصیت مرسو می‌کشد به‌خاطر دنیای پوچ و بی‌معنیه اوست و بخش دیگر چنگ زدن کامو به وابستگی‌هایش! وابستگی به مادر، وابستگی به معشوق، وابستگی به زندگی! ما به وابسته بودن عادت داریم. اگر خواننده‌ی شجاعی باشید اعتراف می‌کنید که می‌خواستید لحظاتی چون مرسو زندگی کنید!  اما کامو با جسارت بند‌های وابستگی را قطع می‌کند و نشان می‌دهد می‌توان وابسته نبود و زندگی کرد و آب از آب تکان نمی‌خورد! فقط شاید بقیه از دیدنتان حیرت کنند  و محکوم به‌ مرگ ‌شوید!
کامو در بخش پایانی خواننده را غافلگیر می‌کند. فرد بی‌تفاوتی چون مرسو قاعدتا نباید نسبت به مرگ هم احساسی داشته‌ باشد. هرچند همچنان او یک بیگانه است و ادعاهایی از شادمانی دارد اما در طول محاکمه و مواجه شدن با گوتین  در لابه‌لای افکار مرسو با یک اعدامی مثل بسیاری از اعدامی‌ها با ترس‌ها، پشیمانی‌ها و آرزوی زندگی دوباره، مواجه می‌شویم: «در آخر کار، فقط به‌خاطرم می‌آید که وکیلم به سخنان خود ادامه می‌داد، از کو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید