هر روز!
هر روز!

یک کارگر: نان حلال گمشده‌ای پیدا شدنی است یک کارگر:

یک کارگر: نان حلال گمشده‌ای پیدا شدنی است یک کارگر:

یک کارگر: نان حلال گمشده‌ای پیدا شدنی است
یک کارگر: نان حلال گمشده‌ای پیدا شدنی است


میان دوست‌ها و فامیل هم بعضی‌ها از کار ما خجالت می‌کشند و حتی ترجیح می‌دهند با ما رابطه‌ای نداشته باشند. ولی این چیزها برای من مهم نیست.






مرد آرام قدم برمی‌داشت و طول خیابان را هم با همان آرامش طی می‌کرد. انگار مراقب بود هیچ زباله‌ای حتی به کوچکی یک برگ خشکیده یا یک تکه چوب، از چشمش مخفی نماند. همانطور که آرام زیر لب آواز می‌خواند، جارویش را روی آسفالت‌های خیابان می‌کشید و پیش می‌رفت. او می‌رفت و پشت سرش خیابانی تمیز برجای می‌گذاشت.
 
خیابانی که شن‌ریزه‌ها و سنگ‌های کوچک و بزرگ هم جایی در آن نداشتند. صبح بود و هنوز خیلی‌ها از خانه بیرون نیامده بودند اما او با دقت کارش را انجام می‌داد؛ یکی از خیابان‌های شمال شهر تهران را تمیز می‌کرد و پیش می‌رفت تا شهرمان تمیز و تمیزتر شود.
وقتی به او رسیدم، گوشه خیابان نشسته بود و داشت زباله‌ها را از کف خیابان جمع می‌کرد. دستکش سفیدش دیگر نشانی از سفیدی نداشت و اینقدر زباله جمع کرده بود که بیشتر خاکستری به نظر می‌رسید. کیسه‌ای هم همراهش بود که کم‌کم پر می‌شد از سنگ و زباله.  
وقتی به او نزدیک شدم تا از زندگی‌اش بپرسم، باز هم مشغول کار بود و همانطور که برگ‌ها و سنگ‌ها را توی کیسه زباله می‌ریخت، جواب من را می‌داد. او حتی حاضر نشد چند دقیقه بایستد و به بهانه پاسخ دادن به سوال‌هایم نفسی تازه کند. می‌گفت بیشتر دوست دارد کارش را ادامه دهد و در همان حال صحبت کند.
اول که او را دیدم فکر کردم سنش خیلی زیاد است ولی وقتی در مورد سن و سالش با او حرف زدم، فهمیدم دنیا پیرش کرده است و سنش آنقدرها هم بالا نیست.
خسته نباشید پدر جان؛ از ساعت چند اینجا هستید؟
زنده باشید؛ من از صبح اینجا هستم و دارم کار می‌کنم.
یعنی روزی چند ساعت کار می‌کنید؟
من 8 ساعت در روز کار می‌کنم؛ یعنی هر روز از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر.

پس هشت ساعت از روز را که مشغول کار هستید، از خانواده‌تان دورید؟
بله تقریباً ولی گاهی بیشتر است و گاهی هم کمتر. اما خدا را شکر بچه‌هایم دیگر بزرگ شده‌اند و خیالم از آنها راحت است. (می‌خندد)
چند تا بچه دارید؟
5 تا بچه دارم که شکر خدا همگی سالم و قدرشناس هستند. 4 تا دختر و یک پسر که پسرم از همه کوچک‌تر است. دخترها همگی به خانه خودشان رفته‌اند و پسرم هنوز دارد درس می‌خواند و پیش خودمان است.

منظورتان از اینکه گفتید بچه‌ها قدرشناس هستند، چیست؟
یعنی اینکه از شغل من خجالت نمی‌کشند و آن را بد نمی‌دانند. نمی‌دونم شاید به دوستان‌شان نگویند من چه کاری انجام می‌دهم ولی جلوی خودم که هیچ رفتار بدی نشان نمی‌دهند.
چرا باید رفتار بدی داشته باشند؛ داشتن یک پدر زحمت‌کش که برای آرامش آنها کار می‌کند مایه افتخار است.
خیلی‌ها این کار را دوست ندارند و با ما خوب برخورد نمی‌کنند. مثلاً وقتی سوار اتوبوس می‌شوم، خیلی‌ها خودشان را از من دور می‌کنند. با این حال من خوشحالم که این کار را انجام می‌دهم و هیچ وقت هم نان حرام به خانه‌ام نبرده‌ام.
چند سالتان است؟
45 سال.
میزان تحصیلات‌تان چقدر است؟
خیلی درس نخوانده‌ام ولی می‌توانم بخوانم و بنویسم.
در این سال‌ها که مشغول انجام این کار هستید، تا به حال از رفتار مردم ناراحت شده‌اید یا آنها کاری کرده‌اند که دلتان بشکند؟
بله؛ گاهی پیش می‌آید. مثلاً یک روز آقای جوانی کیسه زباله‌اش را از پنجره ماشین به طرف من پرتاب کرد و گفت آنها را جمع کنم. بعد هم خندید، گاز داد و با سرعت از من دور شد. راستش من خیلی ناراحت شدم که چرا پسر جوانی در این سن و سال باید چنین رفتاری با من داشته باشد ولی چند دقیقه بعد یادم رفت و دوباره مشغول کار شدم.
البته برعکس این شرایط هم بوده و خیلی وقت‌ها مردم با رفتار خوب‌شان حس خوبی برای ما ایجاد کرده‌اند. روزی را یادم می‌آید که خیلی هم خسته بودم و وقتی داشتم از خیابان رد می‌شدم، ماشینی با سرعت رد شد و زباله‌هایی را که جمع کرده بودم در هوا پخش کرد ولی راننده سریع پیاده شد، معذرت‌خواهی کرد و حتی می‌خواست کمکم کند دوباره آنها را جمع کنم.
خلاصه اینکه همه جور آدمی در این دنیا پیدا می‌شود.



نه خیلی، امروز سنگ‌های ریزی در این خیابان بود و برای همین زباله‌ها سنگین به نظر می‌رسد ولی همیشه اینطور نیست و این کیسه هم اصلاً وزنی ندارد.
تا به حال برای‌تان پیش آمده است که در زباله‌ها شیء ارزشمندی پیدا کنید؟
نه تا به حال؛ البته وقتی می‌شنوم همکارانم اشیای گرانبها یا پول‌هایی را که پیدا می‌کنند به صاحبان‌شان برمی‌گردانند خوشحال می‌شوم و دوست دارم برای خودم هم این موقعیت پیش بیاد ولی تا امروز که چیز خاصی پیدا نکرده‌ام. نمی‌دانم حتماً خدا بهتر می‌داند چطور و چه زمانی ما را امتحان کند.
کار شما باید خیلی سخت باشد؛ درست است؟
(می‌خندد) کار کردن سخت است. این کار هم بله خوب، سختی‌های خاص خودش را دارد. گاهی رفتار مردم خیلی آزاردهنده است، به خصوص وقتی که آنها با تحقیر با ما حرف می‌زنند و خودشان را از ما جدا می‌کنند.
در بین دوستان یا آشنایان‌تان هم شاهد چنین برخوردهایی بوده‌اید؟
برخورد هرکس به رفتار و اخلاقش بستگی دارد. بله میان دوست‌ها و فامیل هم بعضی‌ها از کار ما خجالت می‌کشند و حتی ترجیح می‌دهند با ما رابطه‌ای نداشته باشند. ولی این چیزها برای من مهم نیست؛ همین که کار دارم، خدا را شکر می‌کنم و خوشحالم دستم جلوی مردم دراز نشده است.
اگر بخواهید با مردم حرفی بزنید و نکته‌ای را به آنها بگویید، چه خواهید گفت؟
هیچی. (می‌خندد و با اصرار من بالاخره جواب می‌دهد) دوست دارم هیچ کس زباله‌هایش را در کوچه و خیابان نریزید. به خصوص

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید