مسیر سبز
مسیر سبز

رختخواب یاشار کمال یاشار کمال/ رجمه: مرضیه احمدی

رختخواب یاشار کمال
یاشار کمال/ رجمه: مرضیه احمدی

هنرمندانی که کودکی سختی داشته اند، سعی می کنند ردپایی از آن دوران در آثارشان به جا بگذارند؛ مانند نوعی ادای دین. یاشار کمال، نویسنده مشهور ترک و نامزد نوبل ادبیات در سال 1973، فقر و شرم ناشی از آن را دستمایه بسیاری از نوشته هایش، ازجمله همین متن، قرار داده است. متن حاضر در سال 1952 با عنوان «Yatak» در مجموعه «Sari Sicak» منتشر شده است. ترجمه از روی متن ترکی صورت گرفته است...

انگار همین دیروز بود. من کلاس سوم راهنمایی بودم و علی کلاس دوم. هر دو فقیر بودیم و بی خانمان. مادرهایمان بیوه بودند؛ در ده زندگی می کردند و زندگی شان به سختی می گذشت. تمام امید علی به مدرسه شبانه روزی رایگانی بود که در امتحان ورودی اش شرکت کرده بود و مطمئن بود که قبول می شود. ولی من هیچ امیدی نداشتم. کارخانه ای که دو سال تمام شب ها در آن کار می کردم، امسال دیگر استخدامم نکرده بود. چون کارکردن دانش آموزان را ممنوع کرده بودند. دلیلش را اصلا نمی فهمیدم؛ تا حالا که هم کار می کردم و هم درسم را خوب می خواندم. کجا باید می رفتم؟ چکار باید می کردم؟ نه پولی داشتم و نه جایی که در آن زندگی کنم. در این شهر بزرگ، تنها و غریب؛ دستی نبود که دست مرا بگیرد. قلبم پر از ناامیدی و اندوه بود.
اولین شب را با علی زیر درخت اکالیپتوس رو به روی ایستگاه خوابیدیم اما این طوری نمی شد ادامه داد. نگهبان ها اذیت می کردند. تازه، وقتی مدرسه بودیم، رختخواب هایمان چه می شد؟ آن ها را نمی دزدیدند؟! دوست خوبی داشتم که اسمش یوسف بود. نمی دانم از کجا فهمیده بود که شب را زیر درخت خوابیده ایم. یک روز با خجالت به من گفت: «بیایین پشت بوم خونه ما بخوابین.»



من و علی مثل دیوانه ها پریدیم و همدیگر را بغل کردیم. علی از خوشحالی هورا می کشید و می گفت: «زنده باد، پادشاهی یه روزه هم، پادشاهیه.» می دانستیم تا وقتی می شود روی بام خوابید که باران نیاید؛ بعد از آن هم، خدا بزرگ است. رفتیم و رختخواب ها را از ایستگاه برداشتیم و بردیم خانه یوسف. خانه شان نزدیک بازار بود؛ کوچک و یک اتاقه. رختخواب ها را روی بام پهن کردیم.

روی بام خانه یوسف، گرمای خانه پدری را احساس می کردیم. آسوده بودیم، دیگر نمی ترسیدیم. بعد از این همه بدبختی، جایی پیدا کرده بودیم که راحت بخوابیم. زندگی چقدر زیبا بود. شب ها بعد از شام سریع می رفتیم روی بام، توی رختخواب هایمان و لحاف را تا گلو بالا می کشیدیم. هوا کمی سرد بود اما بالای سرمان آسمان شب می درخشید. شب های صاف و تاریک که آسمان پر از ستاره می شد، دیگر خوشحالی ما حد و حصری نداشت، سرشار از امید می شدیم و ایمان پیدا می کردیم که همیشه بعد از روزهای سخت، روزهای خوب می آید. این امیدها و آرزوها همیشه مال من بود و علی وقتی آن ها را می شنید، فقط تایید می کرد.
می گفتم: «این طور نیست علی؟»

«حق با توئه... پایان شب سیبه سپید است.»

این جمله را از من یاد گرفته بود.

پشت بام خنک پرنور و شب های پر از ستاره های درشت چشمک زن و تمام امیدها و آرزوهای ما فقط یک ماه ادامه داشت، تا اول نوامبر. بعد از آن ابرها مثل پارچه سیاه آسمان شهر را پوشاندند و موسم باران های معروف چوکورا آغاز شد. وقتی هوا ابری می شد من و علی در مدرسه کنار هم می ایستادیم و رو به آسمان می گفتیم: «خدایا، خدای من، این کارو با ما نکن.» و اگر باران نم نم می آمد، علی زود خودش را به خانه می رساند و رختخواب ها را جمع می کرد و دوباره به مدرسه برمی گشت.

روزهای بارانی، تا نیمه شب صبر می رکدیم و وقتی دیگر کسی رفت و آمد نمی کرد، به خانه جدیدمان یعنی زیر سایبان حیاط می رفتیم. از اینکه ممکن بود دیگران ما را ببینند، آن قدر خجالت می کشیدم که نمی توانم توضیح بدهم. علی چی؟ او اصلا برایش مهم نبود. گاهی صبح خواب می ماندم و وقتی بیدار می شدم که مادر دوستم و همسایه ها بیدار شده بودند و داشتند توی حیاط این طرف و آن طرف می رفتند. آن موقع، لحاف را روی سرم می کشیدم و خودم را مچاله می کردم تا غیب شوم. وقتی هم کسی نزدیک می شد خودم را بیشتر جمع می کردم و همان طور می ماندم. وقتی بالاخره صدای پاها قطع می شد، می پریدم لباس می پوشیدم و فرار می کردم و اگر موقع لباس پوشیدن حس می کردم کسی نگاهم می کند تا شب گیج بودم و به خودم نمی آمدم. دیگر حتی دلم نمی آمد رختخوابم را نگاه کنم که گوشه اش از زیر سایه بان بیرون زده وگلی شده بود.

یکی از آن روزهایی که خواب مانده بودم، موقع لباس پوشیدن با مادر دوستم رو به رو شدم. سری با موهای سپید و دو چشم خیره و تلخ، که نگاهم می کردند. سال ها گذشته اما هنوز سنگینی آن نگاه را احساس می کنم. فکر می کنم اگر هزار سال هم زندگی کنم، آن دو چشم همان طور به من خیره خواهند ماند. صبح در مدرسه به علی گفتم: «من دیگه اون جا نمی رم.»
تعجب کرد: «چرا؟ کجا می خوای بری؟»

«نمی تونم بیام.»



«آخه کجا می خوای بری؟»

علی هر کاری کرد من راضی نشدم برگردم. آن روز و روزهای بعد، روی صندلی های ایستگاه خوابیدم. چند روزی باران نبارید. یک روز علی گفت: «بیا بریم خونه. رختخواب ها رو بردم رو پشت بوم.» رفتم.

چند روز بعد، نزدیک غروب باران گرفت. آسمان سوراخ شده بود. علی نتوانست به  موقع برسد. ا نگار رختخواب ها را توی آب فرو کرده بودند. یک هتل می شناختم. قبلا چند شب آن جا خوابیده بودم. اگر می گویم هتل، جایی بود برای بیچاره ها و درمانده ها. اسمش هتل زیبا بود. آن سال ها هتل ارزان بود؛ شبی پنجاه قوروش اما پنجاه قوروش هم باری ما زیاد بود. چون رختخواب داشتیم، منشی هتل راضی شد شبی ده قوروش از ما بگیرد.

رختخواب ها را در راهروی باریکی که بین دوتا اتاق بود، پهن کردیم. خودمان هم جلوی رختخواب ها چمباتمه زدیم. کمرمان را به دیوار تکیه داده بودیم و همدیگر را ن

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید