هر روز!
هر روز!

داستان حلاج و جذامی ها – داستان حلاج و جذامی

داستان حلاج و جذامی ها – داستان حلاج و جذامی

داستان حلاج و جذامی ها –
داستان حلاج و جذامی ها – : داستان حلاج و جذامی ها –
: داستان حلاج و جذامی ها –
ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی ها داشتند ناهار می خوردند. ناهار که چه؟ ته مانده ی غذاهای دیگران و چند تکه نان… یکی از آنها تا حلاج را دید گفت: به گزارش : -بفرمایید با ما چند لقمه غذا میل کنید حلاج : مزاحم نیستم؟ -نه بفرمایید. چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی ها پرسید: -تو از ما نمی ترسی ؟ دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند! حلاج : آنان روزه هستند. -پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟ حلاج : امروز روزه نیستم. حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت. موقع افطار منصور حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول کن یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار میخوردی. حلاج در جوابش گفت: روزه ی من برای خداست، ما روزه شکستیم و دلی را نشکستیم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید