هر روز!
هر روز!

دشمن طاووس دشمن طاووس : دشمن طاووس : دشمن

دشمن طاووس 
 دشمن طاووس : دشمن طاووس 
 : دشمن

دشمن طاووس
دشمن طاووس : دشمن طاووس
: دشمن طاووس
داستانهای مثنوی معنوی
 
به گزارش طاووسی در دشت پرهای خود را می کند و دور می ریخت. دانشمندی از آنجا می گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می کنی؟ چگونه دلت می آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می گذارند. یا با آن باد بزن درست می کنند. چرا ناشکری می کنی؟
طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ و بوی ظاهر را می خوری. آیا نمی بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا، چه رنجی می برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من می رسد. شکارچیان بی رحم برای من همه جا دام می گذارند. تیر اندازان برای بال و پر من به سوی من تیر می اندازند. من نمی توانم با آنها جنگ کنم پس بهتر است که خود را زشت و بد شکل کنم تا دست از من بر دارند و در کوه و دشت آزاد باشم. این زیبایی، وسیله غرور و تکبر است. خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می آورد. پر زیبا دشمن من است. زیبایان نمی توانند خود را بپوشانند. زیبایی نور است و پنهان نمی ماند. من نمی توانم زیبایی خود را پنهان کنم، بهتر است آن را از خود دور کنم.
 
منبع:داستان های مثنوی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید