╬ Hamid Reza╬ ╝◀جانشین شـــهرِ پـَریـــون▶╚
ناراحتناراحت
╬ Hamid Reza╬ ╝◀جانشین شـــهرِ پـَریـــون▶╚

به همین دکمه اینتر قسم دیشب یه بی آبرویی سرم اومد

به همین دکمه اینتر قسم دیشب یه بی آبرویی سرم اومد که نگو , عاغا دیشب عموی بزرگم با زن

 و دوتا دختراش اومدن خونمون , ناراحتشون اخمو بود ^_^ 


همه تو پذیرایی نشسته بودیم منتظر بودیم ببینیم چی شده که عموم شروع کرد به حرف زدن ,

 درباره مشکلات مالی و خانوادگی و ....


بابامم براش حرف زد دل داریش داد و آرومش کرد ,بعدشم با دست زد رو شونه عموم گف :

 داداش من مثل کوه پشتتم 

منم بخت برگشته بیچاله هم که کنار عموم نشسته بودم خواستم بخندونمش انگشته اشارم تا

 آرنج  کردم تو پهلوش ^_^

تررر , عموم گوزدید 


آب دهنم رو قورت دادم و گفتم پروردگارا خودت به خیر کن ^_^


هیشکی چیزی نگفت که یعنی ما چیزی نشنیدم ^_^


  آبجی کشولوم : مامان عمو گوزید ؟؟؟ ^_^


پوفففف همه زدن زیر خنده 


عموم و بابام افتادن دنبالم منم فرار میکردم , پروردگارا نجات بدم


آجیم : مامانی عمو گوزید پس چرا میخوان کامران رو بزنن؟؟


اینو که شنیدم دیگه خنده نزاشت فرار کنم ,گرفتن لنگ راستشون رو تا زانه کردن تو حلقم


مشاهده همه ی 4 نظر