مهربان۞الحمدلله علی کل حال۞
مهربونمهربون
مهربان۞الحمدلله علی کل حال۞

"با اجازه خدا" سه نفر بودند پای یک معامله.بازار نبود!مزایده بود!

"با اجازه خدا"

سه نفر بودند پای یک معامله.بازار نبود!مزایده بود!
فقط سه نفر بودند:نفس ،فرشته،شیطان
معامله بر سر من بود!
من بودم و فروشنده که صاحب من بود،نامش "مهدی" بود.
گویا دیگر به دردش نمیخوردم.
هراسان،فقط گوش سپرده بودم به مزایده.

نفس گفت:به هیچ میخرمش..
_چرا به هیچ؟؟_آخر نبودش بهتر از بودش است.مدام گناه میکند
و بعد هم با عذاب وجدان کوفتمان میکند!
من میگویم یا سراغ گناه نرو یا درست و حسابی برو...
راست میگفت .یعنی "مهدی" مرا به هیچ میفروخت؟

هیچ یک، هیچ دو......صد دینار!
فرشته بود میخواست مرا به صد دینار بخرد.
_چرا صد دینار؟!_زیاد ریا میکند برای بندگی خالصانه خوب نیست.
اما گاهی برای خوشایند دیگران،کارهای خوبی میکند.برای نشر خوبیها بد نیست.
که البته پاداشش همان به به ،چه چه مردم است.
راست میگفت .یعنی مهدی مرا به "بندگی ناخالص" این دنیا میفروخت؟

صد دینار یک،صد دینار دو.....هزار دینار!
شیطان بود میخواست مرا هزار دینار بخرد.
_چرا هزار دینار؟!_چون استعداد بالقوه ای در منحرف کردن خلایق دارد
راست میگفت و من میلرزیدم که مبادا بنده شیطان شوم.
از آغوش مهدی به پناه شیطان رفتن؟!

هزار دینار یک،هزار دینار دو.....بینهایت!
من و آن سه مبهوت شدیم و سر چرخاندیم.
_او را به بینهایت من بسپار.
پرسیدند: تو که هستی؟
_انّنی انا الله...
فرشته عرض کرد:چرا چنین سرمایه گذاری میکنید ؟او به درد بندگی نمیخورد.
_انّی اعلم ما لاتعلمون
خدا به آرامی قلب مرا شکافت،نوری در گوشه آن لانه کرده بود.
که از تابشش ،همگان چشمشان را بی اختیار بستند.
خدا فرمود:این نورِمحبت "مهدی علیه السلام"است.این تو و این صاحب تو..
عرض کردم: خدایا او مرا به مزایده گذاشته،مرا نمیخواهد..
نگاهم را به مولایم دوختم.لبخندی زدو فرمود:

تو را به مزایده گذاشتم تا قدر و قیمت خود را بدانی
و خریدار حقیقی خود را بشناسی
سالها خون دل نخورده ایم تا عاقبت به دست خویش،
تو را به غیر خدا بفروشیم.

هق هق گریه امانم را بریده بود.
به پایش افتادم گفتم :مولا شما تمام هستی من هستید اما...
تضمینی نیست که مرا رفت و برگشتی نباشد.
باز پدرانه لبخند زد و فرمود:
تو در آمدن هایت صادق باش
غم رفتنهایت باما.........

مشاهده همه ی 29 نظر