مریم گلـــــــــی
خوشحالخوشحال
مریم گلـــــــــی

ساعت 3 نصف شب اومدم پایین در یخچالو باز کردم دنبال

ساعت 3 نصف شب اومدم پایین در یخچالو باز کردم دنبال چیزی میگشتم
بابام سرشو از زیر پتو درآوورد گفت: یه لیوان شیر هم بخور
من که به کل تعجب کرده بودم که چطوره که به فکر منه
پرسیدم چرا؟؟؟
.
.
.
.
.
.
گفت: تاریخش تا امشبه

مشاهده همه ی 3 نظر