دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

سرنوشت غم انگیزی را میماند درخت جوانی که خمیده ایستاده است

سرنوشت غم انگیزی را میماند درخت جوانی که خمیده ایستاده است
و تنه اش ابستن زخم هایی ست درد ناک
و منزل گاهش جنگلی زرد الود زه هجوم پاییز هایی تکراری
و روزگاری که گنجشکان میگذرانند هر سپیده دم بر شاخ و برگش و آواز تنهایی آنرا در گوش افسرده جنگلی ماوا میکنند
و خدایی در همین حوالی که نظاره گر است و سکوتی از ترس جنگلبانی پیر
وخشم جنگلی در حال مرگ از این سکوت ویرانگر

مینوازد باد در خنکای یک عصر روز پاییزی
و غروب خورشید در میان شاخه های زرد درختان
واین سرنوشت مرا میماند چو بارانی پاییزی
و چو سوز برف زمستانی

سرنوشت مرا چه کس رقم خواهد زد ؟
تقدیر مرا چه کس پایان خواهد داد ؟
دلنوشته هایی از جنس تنهایی
تنهای شب

مشاهده همه ی 2 نظر