دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

همانگاه که درد هایم رابه رخ می کشید

همانگاه که درد هایم رابه رخ می کشید

وسکوت میکردم و ناله ای از ته جان

سـر مـیـدادم

چه صبورانه می گریستم

تا نبیند غم نهان شده ام را

وچه مغرورانه لبخند میزد

گویی پیروز مطلق بود

و مینوشید شراب تلخی را

و

ملتمسانه تبسم کردم

تا نبینم ارامشش را

آنگاه که استخوان هایم را

دردی فرا گرفت

نزدیک تر از شب

نزدیک تر از تو

تنهای شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید