دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

گذشت جوانی ام در کنج میخانه ای و

گذشت جوانی ام در کنج میخانه ای

و

روزگار تازیانه زنان به کنج خلوت گه زندانی کشانید مرا

به کدامین خطا، بمانند غم انگیز پاییزی ،

زرد شدم و فتادم برخاک نحس زندگی

مزل من کجاست جز در ویرانگی و آوارگی ،

ویرانگی کلبه ای موریانه زده در اعماق جان،

و

آوارگی روزهای تنهایی و تنهایی و تنهایی...


شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید