دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

جمعه ها میگذرد از رد پای پائیز واما بی خبرند

جمعه ها میگذرد از رد پای پائیز
واما بی خبرند برگ ها از امدنت
مثل هیاهوی مرغابی ها
افتادن برگ زردی از دست باد
از فکر تو درون من غوغا میشود
سینه ام پر از عطر حضور تو میشود
پر میکشد ارام ز خیالت ،
تمام دلواپسی ها
بیحضورت غرق تشویش میشوم
جمعه ها پابه پای خاطره ها میشوم
ازپنجره زل میزنم به خیابان
شاید این جمعه ،شاید !
تمام شود انتظار بی توام!

مشاهده همه ی 1 نظر