پـــــــــــــq ر یـا pouriyaa
پـــــــــــــq ر یـا pouriyaa

به همان قدر که چشم تو پر

به همان قدر که چشم تو پر



به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست



این غزلهای زلالی که زمن میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریاییست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست
دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست
امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من ، عقل و یا زیباییست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیماییست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید