بانو گل
مهربونمهربون
بانو گل

مادرم سه قانون داشت: عاشق شو، عاشق بمان و عاشق

مادرم سه قانون داشت:
عاشق شو، عاشق بمان و عاشق بمیر ...
بابا می خندید و مثل تمام مَردهای آن روزها، عشق را کیلویی چند صدا می زد!
خواهرم، قانون اول را خیلی دوست داشت...
آنقدر زیاد که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب چند بار مرورش می کرد تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش...
برادرم، دومی را... مادر زادی عاشق بود...
گنجشک های لب ایوان را " خاتون " صدا می کرد و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت: " بانو "
و حوض حیاط، چقدر شبیه قانون سوم بود!
هیچ وقت آب نداشت ولی از هر طرف که نگاهش می کردی دو ماهی سرخ را همیشه توی ذهنش می رقصاند ...
من اما آدمی بودم " قانون مدار " عاشقت شدم، عاشقت هستم...
و این عشق ات...
راستی من چند وقتی هست که مُرده ام! ...

مشاهده همه ی 90 نظر
بانو گل
تهران
140 پست
Yaser6565
Yaser6565
بانو گل : کسي پاي دلم را ابتداي راه مي گيرد

زبانم در اداي ذکر بسم الله مي گيرد




نمي دانم خوشي هايم چرا اينقدر کوتاه است
چرا هرگاه مي خندم دلم ناگاه مي گيرد




چرا وقتي پلنگ من هواي آسمان دارد

هميشه ابر مي آيد ، هميشه ماه مي گيرد




خزان مي خيزد و با دست هاي خشک و چوبينش

گلوي سبزه را در بطن رُستن گاه مي گيرد




دلم در حسرت بالاترين سيب درخت توست

ولي دستم به خار شاخه اي کوتاه مي گيرد




تو در بالاترين جاي جهاني ماه من ، اما

چرا چشمم سراغت را زقعر چاه مي گيرد ؟
pezhman
تهران
3 پست
Pim__58
Pim__58
pezhman :
 نوشته اصلی توسط بانو گل
کسي پاي دلم را ابتداي راه مي گيرد

زبانم در اداي ذکر بسم الله مي گيرد




نمي دانم خوشي هايم چرا اينقدر کوتاه است
چرا هرگاه مي خندم دلم ناگاه مي گيرد




چرا وقتي پلنگ من هواي آسمان دارد

هميشه ابر مي آيد ، هميشه ماه مي گيرد




خزان مي خيزد و با دست هاي خشک و چوبينش

گلوي سبزه را در بطن رُستن گاه مي گيرد




دلم در حسرت بالاترين سيب درخت توست

ولي دستم به خار شاخه اي کوتاه مي گيرد




تو در بالاترين جاي جهاني ماه من ، اما

چرا چشمم سراغت را زقعر چاه مي گيرد ؟
👌👍👏
بانو گل
تهران
140 پست
Yaser6565
Yaser6565
بانو گل : {-35-}

 نوشته اصلی توسط pezhman
 نوشته اصلی توسط بانو گل
کسي پاي دلم را ابتداي راه مي گيرد

زبانم در اداي ذکر بسم الله مي گيرد




نمي دانم خوشي هايم چرا اينقدر کوتاه است
چرا هرگاه مي خندم دلم ناگاه مي گيرد




چرا وقتي پلنگ من هواي آسمان دارد

هميشه ابر مي آيد ، هميشه ماه مي گيرد




خزان مي خيزد و با دست هاي خشک و چوبينش

گلوي سبزه را در بطن رُستن گاه مي گيرد




دلم در حسرت بالاترين سيب درخت توست

ولي دستم به خار شاخه اي کوتاه مي گيرد




تو در بالاترين جاي جهاني ماه من ، اما

چرا چشمم سراغت را زقعر چاه مي گيرد ؟
👌👍👏