Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

در ابتدا بگویم به حرمت عشق از جفای

در ابتدا بگویم به حرمت عشق از جفای
نگاه کن

در ابتدا بگویم به حرمت عشق
از جفای تو سالهاست گذشته ام ،
نه کینه ای ، نه حسرتی ، نه ذره ای پشیمانی،
نه انتقامی و نه حتی گله ای و نه هیچ انتظاری...
هرچه هست دلتنگی حاصل از یادآوری گذشته های
درخشان با تو بودن است...
بازخوانی خاطرات شیرین با تو بودن
و اگر تلخی هم بود ، محصول روزگارشورِ بی تو بودن بود ،
چرا که بودن تو برای من
به سان حضور خورشید بود برای ماه ،
نه این که من ماه باشم نه ، ماه هم توهستی...


خدا را به ستایش بر می خیزم
که مزه عاشقی از جان و کام تو،
به کامم چشاند و چونان تویی را بر سر راه منی قرار داد
که همیشه عاشق عاشقی بودم ،

تو آمدی تا من عاشقی کرده باشم
درس عشق بیاموزم تا درکوی حضرت دوست
او را درک کرده باشم چرا که درک تو درک اوست...

این جاست که تو را خدای خود می پنداشتم
و باز می پندارم که ره به بیراهه نرفته بودم
و تو حس فاخر خدای من بودی
گویی شمس من و خدای من .

ارمغان عاشقی با تو برای من موی سپید
و صورتی استخوانی و پاهایی لرزان
اما راسخ به ایمان عشق بود
و پشیمان نیستم از روزگاری که فریاد بر می اوردم ...

ای عشق ....
تو کجا بودی دراین سال های طولانی ،
اشک هایم را باور دارم و چه رنج شیرینی بود هجران تو ،
وه که چه خوب می دانم که تا چه حد نیازمند این عشق واین عاشقی بودم .

هیچگاه با خود نگفتم که لیاقت عاشقی نداشتم
و یا تو در حد و اندازه های این عشق و درک آن نبودی
هر چند تو آمده بودی و کلون این دل عاشق را به کوبه مهر
به صدا در آوردی
که در پس آن فانوس عرفان روشن کرده بودی ...


تو آمدی و منی که با تیشه هوس
به دنبال بیستون عشق می گشتم
بیدار چشمان سیاهت کردی
آه که شاید راه را به اشتباه می رفتم
اما تو این تیشه را در دستان من دیده بودی
و تو خود خواستی
بیستونی بر تیشه های شیدایی من باشی...

مرا به میخانه خود خواندی
تویی که قاعدتا عشق را بیش از من می شناختی
چرا که رهرو عشق وعرفان بودی
وعروس خانقاه...

و این تو بودی که باید عشق را به قرب حضرت دوست
به سیر و سلوکی عارفانه و عاشقانه بدل می کردی
تو به جای این که مرا به سماع بخوانی
و محبوب ابدی را به بستر عشقمان بکشی
فقط و فقط سوهان بر تیشه هوس های من کشیدی
وتن به آن سپردی تا کتیبه هوس را بر تن من و تو ،
به هزار و یک واژه آذین بسته باشیم...
و چه نیک مستانه مرا مست مجازی تنِ ِ خواهانِ خود کردی...
هر چند این نیز جز عشق نبود
چرا که ما به آداب خدای ، تن به تن خویش سپرده بودیم.

نمی دانم شاید من درنگاه تو گناهکاری ابدیم
اما تو پیرمراد من بودی
اما نمی دانم این پیرمراد هیچگاه سردرگریبان خویش کرد
می دانم که کرد ...
آیا بر رسم خانقاه بر من چنین کرد؟!...نمیدانم؟!

آیا بپرسم ؟
چرا مرا مست آهنگ دفی که به دریا می مانست نکردی؟
هر چند که کردی...
آیا تو نیز چونان من بر طبل هوس می کوفتی؟
این را نمی دانم...
چرا که هر چه می پندارم
موی در چشم من است و ماه مرا چه به نقصان...

هر چه کردی نیک کردی
و اگر مرا خسی بی مقدار می پنداشتی
حتما خسی بوده ام در لاله زار تو...

اماتو سال هاست که در جان منی

محبوب ابدی من...

________________________________________________


گاهی دست خودت نیست
دوست داشتن کسی‌
که می‌دانی نمی شود او را داشت
اما مطمئنی که تا ابد
دوست داشتنش
تکه تکه ‌ات می‌‌کند..

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 4 نظر