سیدبهاءالدین الحسینی
ناراحتناراحت
سیدبهاءالدین الحسینی

اي سفر كرده به شهر ناشناس و دوردست تا تو

اي سفر كرده به شهر ناشناس و دوردست
تا تو بودي يار من غصه تنهايي نبود
بودنت سايه اي بود بر سر بي پناه من
غصه رفتن تو قلبمو آزرده نمود
مي نويسم نامه اي بي انتها براي تو
كه چقدر تنها شدم از لحظه نبودنت
جاي تو خاليه اينجا واسه ما اما هنوز
مي پيچه توخونه عطر نفس و بوي تنت
شايد اين سهم تو بود نموندن و من ميدونم
ديگه هيچ كس توي دنيا مهربون مثل تو نيست
من در انجا وتو در بالاترين نقطه حد
عكس تو اما هميشه توي قاب شيشه اي ست
بي تو سنگها دل اين پنجره ها را مي شكنند
نيستي كه ببيني اينجا گريه هم بي حوصله ست
مي نويسم اسمتو رو كاغزاي دفترم
بين من با اسم تو اما يه دنيا فاصله ست
تازه عادت كرده بودم به تو اي همراز من
با نگاهت مي شناختم راه و رسم زندگي
از غم تو مي هراسيدم كه يك روز عاقبت
نكنه بي من بري يا كه بري به من نگي
رفتي از دنياي ما ساده تر از يه لحظه خواب
چه غريب عكس تو اما توي قاب شيشه شد
رفتي و تنها گذاشتي توي اين تنهايي ها
اوني كه تنها بود و تنهاتر از هميشه شد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید