?sahar
?sahar

چرا عقربه ها تکان نمی خورند زمان ایستاده

چرا عقربه ها تکان نمی خورند
زمان ایستاده
یا من خواب مانده ام در کابوسی سیاه
تو رفته ای و
همه چیز رنگ باخته است
خاکستری خاکستری
ومن مبهوت در رختخواب درد
سینه ام را می فشارم و
اشک هایم را نجات می دهم
از دست این بغض لعنتی
بچرخید ای متجاوزان زمان
سریعتر از همیشه
من از کابوس می ترسم

مشاهده همه ی 12 نظر
?sahar

1303 پست
sahar_____
sahar_____
?sahar :
 نوشته اصلی توسط رضا
شاعرم کردی... بیابان دیدم و دریا نوشتم
تلخ را شیرین سرودم، زشت را زیبا نوشتم
چشم وا کردم به روی زندگی کابوس دیدم
چشم بستم خط به خط کابوس را رویا نوشتم
از دل آزرده ام با هیچ کس چیزی نگفتم
بارها از بهره نابرده ام اما نوشتم
تا کسی از چشم هایم شکوه هایم را نخواند
اشک را در پرده پنهان، خنده را پیدا نوشتم
سوختم یک عمر، آهی از لبم آیا شنیدی؟
از دهان خونچکان زخم ها آیا نوشتم؟
سرنوشت خویش را از روز اول دیده بودم
در خیابان های سرد شب تو را تنها نوشتم ...
سلام به به خوبین؟
چه عجب ازین‌طرفا
کم پیدایین
رضا
تهران
6615 پست
qqqppp
qqqppp
رضا : سلام منونم
خوب و عالی مثل همیشه و درحال گذران یکروز خوب و قشنگ
خواهش میکنم از کنار پست های خوب شما نمیتوان بی تفاوت گذشت
کم سعادتیم
?sahar

1303 پست
sahar_____
sahar_____
?sahar : اختیار دارین
لطف شماست نوش نگاهتون
انشالله همیشه خوب تر از خوب باشید
رضا
تهران
6615 پست
qqqppp
qqqppp
رضا : ممنونم
وقتی دوستان عزیز و با ذوقی چون شما هست فوق عالی هم میشم
همچنین بهترین آرزو هایم هم برای شما