نگـ✿ـار
لوسلوس
نگـ✿ـار

مامان میگفت لکه یِ آلبالو بد قلق است، باید هزار

مامان میگفت لکه یِ آلبالو بد قلق است، باید هزار

مامان میگفت لکه یِ آلبالو بد قلق است،
باید هزار بار بشوریش تا کمرنگ شود،
هزار بار که بشوری کمرنگ میشود؛
پاک ولی ،نه...
دستهایم را محکم میکشیدم به کناره هایِ پالتویِ پشمیم و
پاک نمیشد
ردِ دستهایِ کسی تویِ دستانِ آدم، آلبالوها نبود
ردِ دستهایِ آدمها،
خطِ کف دستهایشان،
عطرِ دستهایشان،
میرفت به خورد دستانت
خانه میکرد بین فاصله یِ انگشتانت...
دوباره به دستهایم نگاه کردم
باید میسپردمش دست مامان
باید میگفتم بالاخره از لکه یِ آلبالو بدقلق تر هم پیدا کردم
باید میرفتم دستهایم را میگذاشتم توی تشت و میگفتم رد دستهای جامانده رویِ دستانم را پاک که نه، فقط کمی کمرنگتر کند
تا بغض هایِ تو گلو مانده ام هم کمی رنگ ببازند...

نظرات برای این پست غیر فعال است