حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

به استقبال اين بيت از غزل و باز قافله ى

به استقبال اين بيت از غزل
و باز قافله ى عاشقان دلداده
دريغ از اينکه در اين راه عشق جا بزنم
*************************
توان نمانده به جانش که دست و پا بزند
لبش زهم بگشايد تو را صدا بزند

توان نمانده بگريد براى مظلوميت
دلش پر است برايت بگو كجا بزند

گذشت قافله ي عاشقان دلداده
دگر نخواست كه در راه عشق جابزند

ز گاهواره ي خود پر كشيد تا ميدان
به قلب لشگر دشمن چو مرتضي بزند

و همچو حضرت عباس هر رجز خوانيش
براى غربت بابا كمى ندا بزند

و ابن سعد به دنبال حل مشکل بود
كه خواست حرمله، تا تير از جفا بزند

چرا دو دل شده اين پست فطرت بى شرم
پدر و يا که پسر را... کدام را بزند

سپيدى گلوى طفل را نشانه گرفت
خدا کند که دگر تير را خطا بزند

کشيد خنجر خود را بريد بند قمات
به آخرين نفس آسوده دست و پا بزند
*********************
عجب نبود از اين لشگر سراسر ننگ
كه سيب سرخ پدر را به نيزه ها بزند

حميد رضا لطفى
هفتم محرم ١٤٢٩
۶ مهر ١٣٩٦
همدان

مشاهده همه ی 1 نظر