رهــــ Rムみムـــــا
لوسلوس
رهــــ Rムみムـــــا

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم آینه

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم آینه

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن...

در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست می دارم

در آن دور دست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر.تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...

در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده...


مشاهده همه ی 46 نظر