گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)
آروم و عادیآروم و عادی
گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)

در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و

در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و

در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و دسیسه‌گر لندن، این قلب پرتحرک مالی و سیاسی اروپای آن عصر، در اعزام لویی بناپارت به پاریس و حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی و مطبوعاتی از وی به عنوان نامزد مطلوب خویش سهمی جدی و سرنوشت‌ساز داشت. ژنرال کاونیاک، رقیب اصلی لویی بناپارت، مطلوب این الیگارشی نبود زیرا در صورت فرارویی به قدرت سیاسی بلامعارض فرانسه می‌توانست تحرکی در توسعه‌طلبی نظامی این دولت در شمال آفریقا و خاور نزدیک و شبه‌قاره هند پدید سازد و امپراتوری مستعمراتی بریتانیا را با مخاطراتی مواجه کند.

کارل مارکس، روزنامه‌نگار جوان، در آثار این زمان خود به نقش “آریستوکراسی مالی” و بارزترین نماد آن، “بانک فرانسه“، در صعود لویی بناپارت توجه داشته است.

مارکس می‌نویسد: معبد آریستوکراسی مالی بانک است؛ همان‌گونه که بورس بر اعتبار دولتی فرمان می‌راند، بانک نیز بر اعتبار تجاری حکومت می‌کند. بدین‌سان، سیستم بانکی فرانسه، که در آن زمان به طور کامل به بخش خصوصی تعلق داشت، توطئه علیه جمهوری نوپا را آغاز کرد: اعلام شد به کسانی که در بانک اندوخته دارند بیش از مبلغ یکصد فرانک پرداخت نخواهد شد و نقدینگی موجود در بانک‌ها بابت بدهی‌های دولت توقیف است. این امر سبب یورش سهامداران خرده پا به بورس پاریس برای فروش سهام شان شد. سرمایه‌گذاران نیز برای خارج کردن پول خود از بانک‌ها هجوم آوردند و همه کوشیدند تا اندوخته خویش را به طلا و نقره تبدیل کنند. پول فرانسه به یکباره بی‌اعتبار شد.

مارکس می‌افزاید: دولت موقت به جای این‌که در قبال این اقدام با ورشکست اعلام کردن “بانک فرانسه” آریستوکراسی مالی را از خاک این کشور بیرون راند و با تأسیس بانک ملی “اعتبار ملی را در زیر نظارت ملت قرار دهد”، تمامی بانک‌های محلی را به شاخه‌های بانک فرانسه” تبدیل کرد و “اجازه داد که این بانک شبکه خود را در سراسر فرانسه بگستراند.” سپس با دریافت وامی بزرگ از آن، تمامی جنگل‌ها و اراضی بایر دولتی را به عنوان وثیقه در گرو این بانک قرار داد و سرانجام زمام امور مالی خویش را به دست آشیل فولد بانکدار سپرد. (27)

چنین بود که انقلاب فوریه 1848 در مدتی کوتاه، قریب به چهار ماه، به سلطه مجدد آریستوکراسی مالی بر دولت فرانسه انجامید و به حکومتی بدل شد که مارکس آن را “جمهوری بورژوازی” خوانده است. جز چند استثنا، تمامی مقامات نظامی و دولتی گذشته در سمت‌های خود ابقا شدند و آریستوکراسی مالی “از طریق بانک‌ها به حکومت خود ادامه داد.” به تعبیر مارکس، جامعه بورژوایی فرانسه تنها لباس خود را از سلطنت به جمهوری تغییر داد. (28) کمی بعد مردم فرانسه برای رهایی از چنگال کاونیاک به لویی بناپارت روی آوردند (29) و سلطه این “آواره ماجراجو” و “عیاش کهنه‌کار دغل” (30) را پذیرا شدند.

لویی بناپارت طی دو دوره سه ساله سرشار از دسیسه و قلدری، که شباهتی شگرف به دسیسه‌های رضاخان در فاصله کودتای 3 حوت 1299 تا استقرار رسمی سلطنت پهلوی در ایران (آذر 1340 ش.) دارد، نظام پلیسی خشنی در سراسر فرانسه مستقر ساخت و بتدریج پایه‌های حکومت مطلقه خود را استوار نمود. او سرانجام، در 2 دسامبر 1851 به کودتا علیه مجلس و نهادهای جمهوری دست زد و درست یک سال بعد، پس از تغییر قانون اساسی (14 ژانویه 1852) و برگزاری یک رفراندوم نمایشی (20-21 نوامبر 1852)، در اول دسامبر 1852 خود را به عنوان امپراتوری فرانسه اعلام کرد و ناپلئون سوم نام گرفت. در تاریخ‌نگاری معاصر، دوران پس از انقلاب فوریه 1848 تا کودتای ناپلئون بناپارت جمهوری دوم فرانسه و دوران استقرار ناپلئون سوم در رأس سلطنت فرانسه امپراتوری دوم نامیده می‌شود.

تاریخ از شخصیت فردی لویی بناپارت و دوران حکومت او تصویری منفی به دست داده است. ویکتور هوگو در اوج اقتدار لویی بناپارت (1851) به تحقیر او را “ناپلئون صغیر” (31) خواند، کتابی به همین نام علیه “امپراتور” نوشت، به این گناه به تبعید رفت و اشعاری هجوآمیز و بسیار مؤثر علیه لویی بناپارت سرود. (32) هوگو تنها پس از سقوط لویی بناپارت به وطن بازگشت. کارل مارکس نیز لویی بناپارت را کاریکاتوری از ناپلئون بناپارت خوانده و در جمله معروف خود چنین مقایسه‌ای میان ناپلئون اول و سوم به دست داده است: “تاریخ دوبار تکرار می‌شود؛ بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی مسخره.” (33)

در میان مورخین معاصر، دیوید تامسون لویی بناپارت را شخصی توصیف کرده است فاقد اراده و قدرت کافی برای تصمیم‌گیری، با ذهنی خیالباف و بلندپرواز و جسمی که از دهه چهل زندگی به دلیل عیاشی‌های بی‌پروای دوران جوانی به شدت بیمار بود. (34) آلفرد کوبن می‌نویسد لویی بناپارت “هیچ‌گاه چیزی بیش از یک ماجراجو نبود حتی زمانی‌که در تخت سلطنت فرانسه جای داشت“. (35) کوبن دوران حکومت لویی بناپارت را دوران “سلطنت واقعی بورژوازی و عصر زرسالاران” می‌خواند که از فرهیختگی و فرهنگ نمونه‌های مشابه آن در سده هیجدهم بهره‌ای نداشت. (36) به زعم او، با صعود لویی بناپارت عصری جدید از “ماتریالیسم و تلاش برای کسب پول بیشتر” آغاز شد؛ عصری که شاخص آن “افزایش نفرت طبقاتی” بود. (37) در دوران لویی بناپارت، انباشت ثروت در دست آریستوکراسی مالی و بورژوازی ماوراء بحار اوج گرفت و بدین‌سان حجم عظیمی از سرمایه فرانسوی در خارج از مرزهای این کشور به گردش درآمد، به نوشته کلافام، در سال‌های 1848-1850 فرانسه سهم اندکی در سرمایه‌گذاری خارجی داشت، ولی بیست سال بعد، در پایان سلطنت لویی بناپارت، حجم سرمایه‌گذاری خارجی آن معادل 500 تا 600 میلیون پوند استرلینگ تخمین زده می‌شد. (38)

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید