گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)
آروم و عادیآروم و عادی
گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)

ااینک لازم بود که هامان علت را براى پادشاه توضیح دهد

ااینک لازم بود که هامان علت را براى پادشاه توضیح دهد

ااینک لازم بود که هامان علت را براى پادشاه توضیح دهد. بنا به روایت سفر استر، هامان به پادشاه گفت: «در تمامی شهرهاى مملکت قومى هست که در میان قوم‌ها پراکنده و متفرّقند و عادات و سنن ایشان از تمامى قوم‌ها جداست و اوامر پادشاه را به جا نمى‌آورند. پس پادشاه را نسزد که آنها را به حال خود رها کند.» پادشاه با نابودى آنها روى موافقت نشان داد و هامان در سیزدهم ماه آذار، مطابق با دوازدهمین ماه ایرانى، دست به کار اجراى نقشه‌ی خویش شد. او فرامین ملوکانه را مبنى بر نابود کردن یک روزه کلیه‌ی یهودیان، اعم از زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ، به سراسر امپراتورى فرستاد. این بود چکیده داستان بر اساس روایت سفر استر (فصل سوّم).

از سفر مذکور دانسته مى‌شود که در آن زمان یهودی‌ها در اطراف و اکناف امپراتورى ایران پراکنده بودند «و در هر شهر و سرزمین که امر و فرمان ملک به آن رسید یهودیان را حزن عظیم و روزه و گریه و نوحه‌گرى بود.» مردخاى در حالى که پلاس نوحه‌گرى پوشیده و بر خود خاکستر ریخته بود، به سوى قصر رفت. کنیزان نزد استر رفته داستان آمدن مردخاى با آن سر و وضع را به اطلاع او رساندند. استر لباس مناسبى براى مردخاى فرستاد تا آن را بپوشد و پلاس از تن خویش درآورد اما او قبول نکرد. استر یکى از خواجه‌سرایان مورد اعتماد خود را فرستاد تا از علت اقدام مردخاى جویا شود. مردخاى دسیسه هامان براى نابودى یهودیان امپراتورى ایران و موافقت شاه با این برنامه‌ی او را و این‌که هزینه‌ی این کار از خزانه‌ی پادشاه پرداخت مى‌شود، به اطلاع آن خواجه‌سرا رساند و نسخه‌اى از فرمان ملوکانه را که به اطراف و اکناف مملکت ارسال شده و در آن از بر نابود کردن کلیه‌ی یهودیان در یک روز مشخص سخن به میان آمده بود، به او نشان داد. مردخاى به وسیله‌ی آن خواجه‌سراى معتمد به استر پیغام داد که نزد پادشاه رود و او را از موضوع کاملاً آگاه کند. استر در تنگناى سختى قرار گرفت؛ زیرا فقط کسى اجازه داشت به حضور پادشاه برسد که از سوى او احضار شده بود و چنانچه کسى بدون دعوت قبلى بر پادشاه وارد مى‌شد و او عصاى زرّین را به نشانه‌ی رضایت از ورود آن کس بالا نمی‌برد کیفرش مرگ بود. استر بدین سبب از مردخاى عذر خواست، اما مردخاى – یا عمو و یا پسر عموى او و یا یکى از همان دانشوران صهیون – عذرش را نپذیرفت و پاسخ فرستاد: «گمان مبر که در خانه‌ی پادشاه از تمامى یهودیان همین تو نجات یابى، زیرا که اگر تو در این وقت حقیقتاً خاموش بمانى نجات و خلاص از جاى دیگر براى یهودیان به ظهور خواهد آمد، اما تو و خانواده پدرت هلاک خواهید شد و که می‌داند، شاید تو به جهت مثل این زمان به ملک نزدیک شدى» (اصحاح چهارم).
پروتکل هفدهم نیز تصریح مى کند که قبالا [کابالا] باید یهودیى را که از انجام وظایف خود، مثل خبردادن و جاسوسى، در قبال آن کوتاهی مى‌کند به قتل برساند.
در این‌جا روح یهودیت است که در هنگام جمع‌آورى این سفر در زمان جنگ‌هاى مکابى، سخن مى‌گوید.
تو به قصر رفته‌اى تا به قوم خود یهود خدمت کنى! گمان مبر که اگر این کار را نکنى و قوم تو به طریقى دیگر نجات یافتند، جان به سلامت خواهی برد! از خوانندگان خواهش می‌کنیم که هشدار مردخاى به دست‌پرورده‌اش استر را با آنچه در پروتکل هفتم آمده است، مقایسه کنند. امروزه در قرن بیستم از قباله [کابالا] هیأت مخفى و پنهانى تشکیل شده است که از آن به یهودیت جهانى تعبیر می‌شود و مخفیانه امر و نهى مى‌کند. فرمان‌های سرّى قتل و آدم‌کشى از سوى همین هیأت صادر مى‌شود. در این‌جا مفهوم یک فقره از این پروتکل را نقل می‌کنیم.
این فقره مى‌گوید که هر یهودیى وظیفه دارد هیأت قباله را از هر امر مضرّ به یهودیت باخبر کند و در صورتى که این وظیفه را انجام ندهد به شدّت مورد حسابرسی و مجازات قرار خواهد گرفت. منظور از حسابرسى شدید همان قتل است، هر چند در این فقره پروتکل به این کلمه (قتل) تصریح نشده است. صحبت از خونریزى و تجویز آن در جاهان متعددى از پروتکل‌ها به میان آمده است و در این مورد خاص شخص مورد نظر باید کشته شود نه به این دلیل که جرمى مرتکب شده است بل از آن رو که از یک امر مضرّ به یهودیت خبر داشته و آن را به هیأت قباله اطلاع نداده است.
مردخاى به استر مى‌گوید: تو این جا در قصر ملکه نیستى مگر براى خدمت کردن به قومت یهود، و اگر این کار را نکنى کشته خواهى شد، و ملکه و همسر خشایارشا بودن، ولو این که امپراتوریش 127 ایالت، از هند تا حبشه را در برگرفته باشد، تو را از کشته شدن حفظ نخواهد کرد.
استر تسلیم شده به هشدار مردخاى گوش داد و یقین پیدا کرد که اگر فرمان مردخاى را انجام ندهد به سرنوشتى که وى او را از آن برحذر داشته است، گرفتار خواهد آمد. لذا به مردخاى جواب فرستاد که: من برخلاف رسم و قانون نزد پادشاه مى‌روم و اگر هم کشته شدم باکى نیست. چنانچه خوانندگان مایل به کسب اطلاعات کامل‌ترى در این‌باره باشند مى‌توانند به سفر استر مراجعه کنند.

1- استر لباس سلطنتى پوشید و بر پادشاه وارد شد. به محض آن که چشم پادشاه به او افتاد دل از کف بداد و عقلش اسیر او شد. عصاى زرّین را به علامت رضایت براى استر بالا برد. استر نزدیک شد و سر عصا را لمس کرد. پادشاه از خواسته‌ی او پرسید و استر از پادشاه خواهش کرد که همراه هامان در ضیافتى که مخصوص آنها تدارک دیده است، حاضر شود. آن دو حاضر شدند. در موقع شرب خمر، پادشاه به استر گفت: چه مى‌خواهى تا به تو داده شود، هر چند نیمى از امپراتورى باشد. استر گفت: خواهشم این است که پادشاه و هامان به ضیافتى بیاید که فردا بر طبق فرمان پادشاه تدارک مى‌بینم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید