گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)
آروم و عادیآروم و عادی
گمشده در غبار(حاج قاسم soleymani)

2- هامان خوشدل و شادمان بیرون آمد و خوشحال از این‌که

2- هامان خوشدل و شادمان بیرون آمد و خوشحال از این‌که

2- هامان خوشدل و شادمان بیرون آمد و خوشحال از این‌که او تنها کسى است که با پادشاه دعوت شده است. اما همین که بیرون آمد چشمش به مردخاى افتاد که بر دروازه قصر بى‌اعتنا به او ایستاده است. هامان عصبانى شد و موضوع تمرّد مردخاى و این‌که هرگاه او را در قصرمى‌بیند مضطرب مى‌شود را با همسر و دوستان خود در میان نهاد. آنان به هامان گفتند که فردا صبح او را بر چوبه‌ی دارى به طول پنجاه ذراع حلق آویز کند.

3- در آن شب بی‌خوابى به سراغ پادشاه آمد، لذا براى وقت‌کشى دستور داد کتاب تذکره‌هاى اخبار و حوادث ایام برایش خوانده شود. در آن‌جا داستان آن توطئه‌ی خیالى و خوبى مردخاى نسبت به خود را نوشته یافت. پس، دستور داد که به پاداش خدمت مردخاى به خود، لباس سلطنتی بر او بپوشانند و تاج شاهى را بر سرش گذارند و او را بر اسب سلطنتى بنشانند و دهنه آن را یکى از اشراف پیرامون پادشاه بگیرد و وى را در میدان شهر بگرداند. هامان صبح‌گاه از راه رسید تا موافقت پادشاه را نسبت به اعدام مردخاى کسب کند، اما ناگهان با این فرمان پادشاه مواجه شد که از میان اشراف، او باید دهنه‌ی اسب را بگیرد. پادشاه به هامان گفت: «با مردخاى یهودى که بر در دروازه ملک مى‌نشیند چنین کن». هامان فرمان را اجرا کرد. مردخاى به سوى کاخ برگشت و هامان به خانه‌ی خود نزد دوستان و همسرش رفت. دوستان وى، بویژه همسرش «زرش» به او گفتند: آیا کار به آن‌جا رسیده است که در برابر مردخاىِ یهودى تبار بیفتى؟ در همین بین فرستاده پادشاه آمد و از هامان خواست که در مجلس ضیافت حضور به هم رساند.

4- هنگامى که پادشاه و هامان در ضیافت ملکه استر حاضر شدند، پادشاه در حالى که شراب مى‌نوشید، بار دیگر از استر پرسید که تقاضایش چیست تا برآورده سازد ولو نیمى از امپراتورى باشد. ملکه گفت: «اگر به ملک خویش آید جان من به مسألت من و قوم من به مطلب من به من داده شود. زیرا که من و قومم فروخته شده‌ایم که نابود و مقتول و هلاک شویم». پادشاه پرسید: «او کیست که جرأت کرده است چنین کارى بکند؟» استر گفت: «او مردى خصم و دشمن است. او این هامان شرارت پیشه است».

5- هامان وحشت کرد و برخود لرزید. پادشاه با خشم و غضب به باغ رفت و هامان ماند و براى نجات جان خود به استر متوسّل شد. وقتى پادشاه از باغ به سالن شرابخوارى بازگشت «و هامان بر تختى که استر روى آن نشسته بود افتاده بود» گفت: «آیا با وجود من بر ملکه فشار وارد مى‌شود؟» به محض بیرون آمدن این جمله از دهان پادشاه روى هامان را پوشیدند. یکى از خواجه‌سرایان گفت: «این چوبه‌ی دار پنجاه ذراعى که هامان براى مردکى که به خیر و صلاح پادشاه سخن می‌گفت، آماده ساخته بود در خانه‌ی هامان حاضر است. پس، پادشاه گفت: که او را بر آن بیاویزند و هامان به دار آویخته شد».

6- «پادشاه انگشترى خود را که از هامان گرفته بود به مردخاى داد». مردخاى جاى هامان را در کاخ گرفت. استر به پاى ملک افتاد و زارى‌کنان از او خواست تا دستور لغو فرمانی را که هامان به سراسر امپراتورى فرستاده بود، صادر کند. او گفت: «زیرا من چگونه مى‌توانم شاهد آن باشم که بلایى بر سر قومم بیاید و چگونه مى‌توانم نابودى هم‌نژادان خود را نظاره‌گر باشم».

7- مردخاى به یهودیان، مرزبانان، والیان و رؤساى شهرهاى امپراتورى که «از هند تا کوش (حبشه) و شامل 127 ایالت بود» و به هر قومی به زبان خود آنان نامه نوشت و نامه‌ها را به مهر پادشاه ممهور ساخت و آنها را توسط چاپاران سواره بر اسب و قاطر و شتر و نیز شتران ماده تیزرو فرستاد. مفهوم نامه‌ها این بود که «ملک به یهودیان که در هر شهرى باشند اجازت داد تا جمع شوند و بخصوص جان خودشان مقاومت نموده تمامى صاحبانِ قوّتِ قوم‌ها و کشورهایى که مى‌خواستند که هجوم به ایشان بیاورند با کودکان و زنان آنها نابود و کشته و هلاک سازند و اموال ایشان به یغما برند در یک روز». این عبارت نشانگر دو امر مهم است:
الف- یهودیان، با آن که در اسارت به سر مى‌بردند، در سراسر امپراتورى پراکنده بوده‌اند.
ب- تمام ملت‌ها و اقوامى که آن نامه‌ها برایشان فرستاده شد از یهودیان نفرت داشته‌اند.

8- شهر شوش را شادى فرا گرفت. یهودیان خوشحال بودند و میهمانی‌هاى مفضلى به راه انداختند و به گفته‌ی سفر استر از «اقوام زمین، بسیارى یهودى شدند، زیرا که ترس یهودیان بر آنها افتاده بود».

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید