asenat72
شیطونشیطون
asenat72

اگرچه هم قدم گردباد می گردم دمی نرفته ز یادم

اگرچه هم قدم گردباد می گردم
دمی نرفته ز یادم که کمتر از گردم

چرا ز سینه‌ی من دود آه سر نزند
که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم

نه پر خروش! که من، آبشار یخ زده ام
نه پرغرور! که آتشفشان دلسردم

فریب خورده‌ی عقلم، شکست خورده‌ی عشق
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم

همیشه جای شکایت به خلق بسیار است
ولی برای تو، از خود شکایت آوردم

فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید