بازی آنلاین کارتی فوتبالی
لحظه  بروز رسانی 
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)
مهربونمهربون
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)

مبارزه با هوای نفس از طریق ادب داشتن

نظم و ادب دو مورد از مهمترین وجوه تقوا و شاید مهمترین راه مبارزه با هوای نفس هستند. ادب نوعی نظم در رفتار و گفتار به حساب می آید.
گاهی ممکن است رفتار خوبی داشته باشی ولی مودب نباشی؛ ولی اگر دائما چیزهایی را رعایت کردی با ادب خواهی بود.
ادب یعنی هر زمان هر کار که دلت خواست انجام ندهی!



مشاهده همه ی 2 نظر
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)
مهربونمهربون
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)

نماز با نشاط


وضو که می گیری
با لب خندان سر جانماز بنشین،
نگو من گناهکارم.
اگر اخم ها را در هم بکشی ملائکه می ترسند، آن ها لطیفند.
بدون اینکه غضبناک و پکر باشی لباس تمیز و قشنگ بپوش،
دم آینه خودت را نگاه کن و سرجانماز بنشین.
قشنگ وقتی بدنت آرام گرفت و کِیفت به راه افتاد، بلند شو و بگو الله اکبر.
برای نماز عجله نداشته باش، یکی دو دقیقه بنشین تا آماده شوی.
اذان و اقامه هم برای آمادگی ست.
می دانی که اگر اذان بگویید دو صف از ملائکه پشت سرت می ایستند؟
این یعنی بهجت و سرور و خوشحالی.
اگر اقامه هم بگویید سه صف از ملائکه پشت سر شما می ایستند.
نفرمود صفش چقدر است. فرمود: ملائکه پشت سرتان اقتدا می کنند و با شما نماز می خوانند.
کسی که ملائکه پشت سرش باشند چقدر نمازش زیباست.
می دانم سخت است، گرفتاری های طبیعت افکارمان را می گیرد و آن موقع متوجه نیستیم اما هروقت حالت خوب شد سرجانماز نگاه کن عطای خدا را در حق خودت ببین. بگذار طلبکاری ها از خدا کم شود، آن وقت است که آدم سبک می شود.

حاج محمد اسماعیل دولابی

مشاهده همه ی 6 نظر
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)
مهربونمهربون
علیرضا"معلول بهاری" [مدیر ارشدگروه زنده باد ایران اسلامی]و(معلولین توانا)

ادعای ناب

08827965391504682804.jpg

عارف بزرگوار، آیت الله ارباب دو سال آخر عمرش نابینا شد. 
ایشان مدارج علمی اش خیلی بالا بود و متون را از حفظ بود.
روزی از ایشان پرسیدند: 
آقا! شما پس از این همه عمر، آیا ادّعایی هم دارید؟؟؟؟
مرحوم ارباب فرمودند:
من در مسائل علمی ادعایی ندارم؛ ولی در مسائل شخصی خودم فقط دو ادعا دارم
یکی این که:همه عمرم غیبت نشینیدم و غیبت هم نگفتم.
دوم این که:در طول عمرم چشمم به نامحرم نیفتاده و کسی را هم ندیدم.
برادرم با همسرش چهل سال منزل ما بودند. در این مدت یک بار هم همسر برادر را ندیدم.
یک شب در حجره ی خود نشسته بودم، در حالی که از شدت سرما همه جا یخ زده بود. ناگهان در اتاق و حجره ی مرا زدند.
وقتی در را باز کردم، دیدم زنی از اهل یکی از روستاهای اطراف است. 
او گفت: من اهل فلان روستایم؛ ماشین های روستای ما رفته است و من پول هایم را خرج کرده ام و فعلاً پولی ندارم که به مسافرخانه بروم، اینجا هم کسی را نمی شناسم، چون این مکان (مدرسه ی طلّاب) محل امنی است، آمده ام اگر اجازه دهیدامشب رادرحجره ی شما بمانم،گفتم: بیا داخل.
آمد، گوشه ی حجره نشست.
ناگهان نفسم شروع به وسوسه و تسویل نمود.
به سرعت عبایم را بر دوش افکنده، از حجره خارج شدم و به مدرس (کلاس مدرسه) رفتم و آن شب سرد را بدون لوازم گرم تا صبح در آن جا ماندم، تا مبادا نگاه و نظری داشته باشم که مرضیّ مولایم نباشد.
هنگام صبح که آمدم، دیدم آن زن رفته است. مهیا شدم و برای کلاس به نزد استاد رفتم.
ناگهان متوجه شدم آنچه استاد می فرماید، مانند آینه در قلب من نقش می بندد و هرچه به من دادند، از همان ترک گناه دوران نوجوانی دادند...

مشاهده همه ی 1 نظر