لحظه  بروز رسانی 
rozhan
rozhan

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای
محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس
غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی
ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:

هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

مشاهده همه ی 2 نظر
rozhan
rozhan

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چ.پان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری

ستـــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
rozhan
rozhan

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند. هنگام

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید. آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. اما یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رئیس آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد. رئیس گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.

ستـــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
rozhan
rozhan

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:



خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.

دلم بی تاب تجربه ای زمینی است

خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در

زمین چندان به کارم نمی آید.

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:

بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که

خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.

او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.

اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به

بهشت برنمی گردند.

روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.

و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را!

فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

ستـــارگـــان
مشاهده همه ی 2 نظر
rozhan
rozhan
کوی دل

{-41-}

مشاهده همه ی 5 نظر
✅Maryam✅✿تبسم پاییز✿
ناراحتناراحت
✅Maryam✅✿تبسم پاییز✿

بعضیا هستن که یه جور خاص دوست داشتنین

بعضیا هستن که یه جور خاص دوست داشتنین

یه جور عجیب دلنشینن

انگار خدا یه جور دیگه آفریدتشون

مثلا ساعت ها کنارشون میشینی وخسته نمیشی

اصلا سیر نمیشی از شنیدن صداشون یا نگاه کردن به صورتشون

مثلا همونایی که وقت خدافظی یهو دلت میگیره و ته دلت میگی کاش بیشتر میموندی

اسمشو عشق نمیذارم شاید یه دوست داشتن عجیبه که هر کسی ممکنه حسش کنه

من اسمشو عزیز دل کسی بودن میذارم

بعضیا عزیز دلتن

همونا که همیشه دلت قرصه با همون کیفیت کنارتن

همونا که دل گیرت نمیکنن

همونا که دوست داشتنشون بی قید و شرطه

تو زندگی هر کسی بعضیا وجود دارن که اصلا نمیشه دوسشون نداشت

و من چقدر این بعضیا رو دوست دارم

اینو میفرستمش واسه همون بعضیا

تبسم پاییز
نظرات برای این پست غیر فعال است
rozhan
rozhan

@mohammadreza_celestial سلام خان داداش دلم برات تنگ شده بود

@mohammadreza_celestial
سلام خان داداش دلم برات تنگ شده بود 🌸🌿

مشاهده همه ی 34 نظر
rozhan
rozhan

{-40-}

مشاهده همه ی 25 نظر