لحظه  بروز رسانی 
محمدرضا
محمدرضا

                                           دختـــرک بود و پســـــری هوس بازمشــــروب بود











                                           دختـــرک بود و پســـــری هوس باز
مشــــروب بود و ســـــــــــیگار

پســـر گــــفت مگه عاشقم نیســـــــــتی؟یه عاشقـــ باید به حرف عـــشقش گوش بده

دختـــرک عاشق بود و حاضـــــر بود هرکاری کنـــه تا پسر باهــاش بمونـــه

پس قبولـــ کرد

پســـر ......شروع کرد به بوســـیدن/دخترکــ فکر کرد عشق بازیـــه!

جامـــه ی دریده شده/سـکســــ/شـــــهوت بالـــا/بکـــــــــــــــــارت پاره شده

اشکهای دختــــرک/خنده های پســــر

دختــــرک فهمید چه بـــــــهای سنگینی داره عاشـــق شدن

مشاهده همه ی 12 نظر
محمدرضا
محمدرضا

• دختر : عشقم ؟؟؟ • پسر : جونم.  • دختر

• دختر : عشقم ؟؟؟
• پسر : جونم... 
• دختر : خستم ...
• پسر : خب ! 
• دختر : بیام ؟؟؟ 
• پسر : کجا؟؟؟ 
• دختر : هیچی اصلا... 
• پسر : باشه
• دختر : خب آخه خستـــــــــ ـــــــــــــــــم... 
• پسر : برو استراحت کن گلم..من چیکار کنم آخه ؟؟؟ 
• دختر : بیام پیش تو ؟؟؟ کنارت دراز بکشم ؟؟؟
• پسر : نه... 
• دختر : لطفا... پسر : گفتم نه ، باز عصبیم نکن... عه!!!
• دختر : خیلی سنگدلی...اصلا قهرم... 
• پسر : قربون قهرت برم نبینم اشکاتو...من غلط کردم... 
• دختر : دیگه نمی خوام دوستت داشته باشم...تو بدی...
• پسر : میدونم 
• دختر : ـــــــــ (بغض)
• پسر : از همون روز اول دارم بهت میگم دیگه نباید دوسم داشته باشی تو سرت نمیره 
• دختر : از اون روز بیشتر عاشقت شدم.
• پسر : می خوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟؟؟ 
• دختر : پس تو چی هستی؟ کشکی؟؟؟
• پسر : من 2 سال پیش به خاطر تو خودکشی کردم و رفتم پیش خدا. 
• دختر: میدونم بذار بیام پیشت دو تایی آروم توی خاک بخوابیم (گریه)
• پسر : .... دیره.. 
: ((((

مشاهده همه ی 6 نظر
سهیلا
خوشتیپخوشتیپ
سهیلا

1431458926513283_large.jpg

مشاهده همه ی 17 نظر
محمدرضا
محمدرضا

از چي بگم از حالم خودم از فردام دست بردار


از چي بگم از حالم خودم از فردام دست بردار
 منو تو اين حال خودم بذار و برو دست بردار
 از تو نه از خودم پُرم تو اين حال خوبم ترکم کن
 دنيا خارم کرد دنيا قانعم کردم دنيا .. درکم کن
¶¶¶
هنوزم ميشه بخشيد همون
 مريض و گيج و جنگي نبود
 غريب و نيش و زخميش نزد
 دلارو حرف تحقير نکرد
 هنوزم ميشه بخشيد منو
 مني که که پست و لغزيدمو
 مني که حرف خاليمو
 همين امشب ميزنم ريشمو
 ميزنم خيلي بده واسه مرد بگن حرف زد و عمل نکرد ميزنم
 خيلي بده که نباشه دو قرون بکنه حرف سينه زخم ميزنم
¶¶¶
اما بدون حرفو باز مردم ميزنن
 پس تيريپي ني با خدا تو بيا و مشتي باش
 هرچند ما پيچيديم و رفتيم و زديمو نگشتيم باش
 هرچند که دلمون يه دست نبود و يجوري چربي داشت
 اما بالاسري آبرو دار و بدون لنگ نذاشت
 ما که رسواي عالميم چندچنديم باش
¶¶¶
اين روزا خاموشم سردم بي حسم لمسم ميترسم
 جوني نيست انگار نوري نيست حتي از سايم ميترسم
 راهي نيست تکيه گاهي نيست اي خدا خستم ميفهمي
 ميرم من آره ميرم من حتي از مرگم ميترسم
¶¶¶
ببين چه تنهام غروبه فردام
 عذابو بردار و ببين ببين چه تنهام
 دريا دريا دريا
 بيا و درياب
 ليلا ليلا ليلام
 تويي به والله
 درست ، تنهام فردام خودم دلم زيرخاک
 اما حرفام رزمام صدام رسد از زير خاک
 دلم غوغا غوغا زدم هربار فرياد
 ميشم اوني که تو ميخواي از فردا فردا فردا
 اما حرفام لفضام دروغ شرمسار شرمسار
¶¶¶
الله الله الله
 تو که ميبخشي اين بارها
 اما اين زنها مردا رفقا داشيم بابا
 رفقا مادر بابام
 بگذريم بابا
 ما که گذشتيم حاج آقا
 الله الله الله
 

مشاهده همه ی 13 نظر
محمدرضا
محمدرضا
مشاهده همه ی 9 نظر
محمدرضا
محمدرضا

دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟ مهمان با مهرباني جواب

دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟
مهمان با مهرباني جواب داد:بله.
دخترک دويد و همه ي عروسکهاشو آورد،بعضي از اونا خيلي بانمک بودن
دربين اونا
يک عروسک باربي هم بود.
مهمان از دخترک پرسيد:کدومشونو بيشتر از همه دوست داري؟
... و پيش خودش فکر کرد:حتما” باربي.
اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد
دخترک به عروسک تکه پاره اي که يک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اينو بيشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوي
پرسيد:اين که زياد خوشگل نيست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش بازي کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش ميشکنه ...

مشاهده همه ی 4 نظر
محمدرضا
محمدرضا

mall;">کهنه فروش تو کوچمون داد می زد: چراغ کهنه می خرم،

mall;">کهنه فروش تو کوچمون داد می زد: چراغ کهنه می خرم، کمد شکسته می خرم...

mall;">رفتم دم پنجره گفتم: کهنه فروش دل شکسته ‏می خری؟

mall;"> با یه لبخند تلخی گفت: زر نزن بابا

مشاهده همه ی 1 نظر
محمدرضا
محمدرضا

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر10

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ?5سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : 3? سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، 1? سنت براى او انعام گذاشته بود

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمدرضا
محمدرضا

قدیما اگه باباها از دسته بچه شون ناراحت میشدن میگفتن کاری

قدیما اگه باباها از دسته بچه شون ناراحت میشدن
میگفتن کاری نکن از ارث محرومت کنم ها!!!!
دیشب با بابام دعوام شده
میگه کاری نکن که پسوورد اینترنت خونه رو عوض کنم!!!!!
سریعا خم شدم شصت پاشو ماچ کردم
صحبته اینترنته میفهمی اینترنت

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمدرضا
محمدرضا

بعد از يه مدت اومدم پروفايلمو چک کنم که با


بعد از يه مدت اومدم پروفايلمو چک کنم که با کيا چت کرده بودم . . .

ديدم الميرا شده حسن !
سحر شده جمشيد !
شقايق شده مهدي!
حالا عمق فاجعه اينجاست که من باجمشيد اسم بچمونم انتخاب کرده بود

مشاهده همه ی 1 نظر