لحظه  بروز رسانی 
رها
مریضمریض
رها

نفسی عميق بکش… هوا مال ماست … آرامش . مهربانی


نفسی عميق بکش… هوا مال ماست …
آرامش .. مهربانی.. لبخند.. اميد
زندگی مال ماست…! وقتی لبخند روی لبهايت مي شکفد !!!
عاشقانه سر سجاده دلت بگو : خـــــــــــــدايا شکر …
که هميشه پناه مایی و اين همه نعمت را برای ما آفريده اى …


هـــــــــــزاران هزار مرتبه شکر
روزتون سرشار از عشق الهی
من دعاخواهم کرد :
امروز تان پرنور،
شبتان مهتابی ،
دلتان صادق وصاف رنگ باران باشد… ♥


مشاهده همه ی 7 نظر
رها
مریضمریض
رها

تو که باشی ! من هستم!   خوب، روان، آرام. تو

تو که باشی !

من هستم!  

خوب، روان، آرام...

تو که باشی!

لبریز میشوم...  

از زندگی، شور، نشاط...

تو که باشی !  

تنهاییم بی معنی ست !  

یادم میرود...  

شاید ندانی!!

اما!  

تو که باشی!  

هستی ...  

و همین مرا بس!

مشاهده همه ی 2 نظر
رها
مریضمریض
رها

زیبایی ها را چشم میبیند و مهربانی ها را دل !

زیبایی ها را چشم میبیند و مهربانی ها را دل !

چشم فراموش میکند اما دل هرگز !

پس بدان که تا زمانی دل زنده است

فراموش نخواهی شد …

مشاهده همه ی 2 نظر
رها
مریضمریض
رها

پایان مهلت می گفتːحالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم،خوش

%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8_7.jpg

پایان مهلت

می گفتːحالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم،

خوش باشم،از همه خوشگل ترباشم
همه فقط به من نگاه کنن،
دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور

بکشم سرم و بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد.
خوب وقتی یه کم سنم رفت بالا ،به چهل پنجاه رسیدم یه سفر می رم مکه و بعدش توبه می کنم.نماز می خونم،روسری سر می کنم.
حالا کووو تا اون موقع!
خييیلی وقت دارم......
بنده خدا نمی دونست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده،
بعد از تصادف حتی فرصت استغفارهم پیدا نکرد.
حجاب فرضیه ای است که ترک آن فرصت قضا ندارد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رها
مریضمریض
رها

اینم سگ دوستاشتنی من

اینم سگ دوستاشتنی من

اینم سگ دوستاشتنی من

مشاهده همه ی 1 نظر
رها
مریضمریض
رها

سلام لطفا داستانو تا اخر بخونید یکم طولانیه ولی ارزش

عکس های عاشقانه و متن های عاشقانه و فاز سنگین

سلام لطفا داستانو تا اخر بخونید یکم طولانیه ولی ارزش خوندن داره اگر خوندید نظرتون رو بگید خوشحال میشم

 رفاقتمون از زمان بچگیمون بود،بچه محل بودیم بدجوری هوا همو داشتیم اگه کسی چپ نگامون میکرد دهنشو صاف میکردیم مثل کوه پشت هم بودیم.رفتیم مدرسه تو یه نیمکت میشستیم کسی تو مدرسه جرات نداشت چپ نگامون کنه…بزرگتر شدیم و با هم دیپلم گرفتیم اما دیگه دانشگاه نرفتیم حسین مثل پدرش شد راننده تریلی و زد تو کار ترانزیت و منم رفتم تو نجاری داییم…روزا خوب پیش میرفت و جفتمون لقمه حلال درمیوردیم و مثل بچگیمون هوا همو داشتیم.دیگه رفیق نبودیم چون پیمان برادری بسته بودیم و همیشه رو رفاقتمون قسم میخوردیم.

یه شب حسین اومد پیشم گفت یه کار جدید پیدا کرده و میخواد دست منم بند کنه و یا به قول خودش با هم کار کنیم

گفت ترانزیتای خارج از کشورش زیاد شده و به کمک یکی نیاز داره و منم به خاطر رفاقتمون قبول کردم و شدم همراه سفراش.ماه ها میگذشت و ما همه زندگیمون شده بود جاده…پولشم خیلی خوب بود و زندگیمو از این رو به اون روکرد تا سفر آخرمون به ترکیه…داشتیم به ایست بازرسی نزدیک میشدیم

مرتضی من وقتی نگه داشتم و پیاده شدم اگه دیدی مامورا زیادی سوال پیچم میکنن و مشکون شدن بشین پشت فرمونو فقط بگاز از مرز که رد شی دیگه کاری بهت ندارن!!!

حسین این حرفا چیه میزنی؟آخه چرا باید فرار کنم؟

اه…چقد سوال میکنی همین کاری که بهت گفتمو بکن بگو چشم

تا نفهمم تو تریلی چی جاساز کردی نمیگم چشم…نکنه؟؟؟!!

آره داداش مواد تو ماشین جاسازه ولی اگه بگیرنمون سر جفتمون بالای داره….

خشکم زده بود!اصن نمیدونستم چیکار کنم انقد بهم شوک وارد شده بود که یه چک زد تو صورتم تا به حال اولم برگردم اما فایده نداشت

رسیدیم به ایست بازرسی

حسین از ماشین پیاده شدو رفت سمت مامورا و چند تا مامور با سگ اومدن حوالیه ماشینو داشتن تفحس میکردن که دیدم حسین داره بهم علامت میده که ماشینو روشن کنم و از دست مامورا فرار کنم….

اما خیلی میترسیدم و عرق سرد از پیشونیم داشت میریخت!!دست و پام خشک شده بود از جام تکون نخوردم و مامورام جنسا رو پیدا کردن

حسین با عصبانیت بهم نگاه میکرد، جفتمونو دستگیر کردن و منتقل کردن آگاهی…

قبل اینکه بریم برای بازجویی حسین گفت تو لال شو من همه چیرو گردن میگیرم،بگو مسافر تو راهی بودی و تو جاده سوارت کردم… ولی باید بهم قول بدی اگه برام حبس بریدن هوای مادر و نامزدمو داشته باشی….راستی بهشون نگو من حبسم…نمیدونستم چی بگم ولی اینبار بهش گفتم چشم!!!

حسین همه چیرو گردن گرفت و اعتراف کرد و بالا دستیاشو لو داد

تو دادگاه براش ۱۵ سال حبس بریدن و منو آزاد کردن

نمیدونستم با چه رویی برگردم خونه و به مادر حسین چی بگم!!!

مادرش سراغشو ازم گرفت و گفتم رفته خارج کشورو کارش طول میکشه….

رفتم پیش نامزدش مریم دختر فوق العاده ای بود به حسین حسودیم شد که نامزدش همچین دختریه،به اونم دروغ گفتم…

دوباره برگشتم نجاری و هر ماه خرج مادرشو میدادم و نمیزاشتم آب تو دلش تکون بخوره.

 ۱۵ سال بعد….

خیلی حس خوبی داشتم که بعد این همه سال دارم برمیگردم خونه،دلم بدجور برای مادرم تنگ شده بود….

دوس داشتم ببینم مریم چه شکلی شده و با دیدنم چه حالی میشه

دربست گرفتم و رفتم خونه،مادرم خونه نبود…

زنگ زدم به مرتضی و حاله مادرمو ازش پرسیدم

یهو زد زیر گریه،با صدای گریه هاش دنیا رو سرم خراب شد

حسین حاج خانوم قلبش ناراحت بود و همش به خاطر دوریه تو بود و دووم نیورد،۵ ساله که به رحمت خدا رفته….

بغض داشت گلومو پاره میکرد ولی اشکم نمیومد

با مرتضی رفتیم سر خاک مادرم…حالم خیلی بد بود

از بهشت زهرا که برگشیم سراغ مریمو ازش گرفتم اما هی طفره میرفت….بهش شک کرده بودم ولی به روش نمیوردم

بهم گفت برو خونه استراحت کن و یه دوش بگیر تا آروم شی…واسم عجیب بود که منو دعوت نکرد خونشون ولی بازم ازش دلخور نشدم.رفتم خونه و استراحت کردم ولی بازم فکر مادرم و مریم دست بردارم نبود….

نصف شب دوباره زنگ زدم به مرتضی و گفتم که طاقت ندارم و میخوام مریمو ببینم ولی بازم بهونه تراشی کرد و گفت تا فردا صبر کن….

فردا رفتم پیشش و گفتم که رفتارات خیلی مشکوک شده مرتضی یا همین الان میگی مریم کجاست یا شر به پا میکنم اونم که دید ا

مشاهده همه ی 7 نظر
رها
مریضمریض
رها
پست شماره 311460576 از رها


مشاهده همه ی 1 نظر